تبليغاتX
روزگار پاییزی
نوشته های تنهایی

هر کی به ما رسید یه قصه ای واسه خودش بافت... تار... پود... بالا... پایین...

بافت و بافت و بافت و بافت... و پس از آن که ما را خوب شناخت..

برای رها شدن از ما

سریع تر شتافت...

ما که چیزی نخواستیم... فقط بلد نیستیم بگیم دوست دارم... به زبون مون نمی چرخه... اصلا شاید این عادت بچه های کف شهره...

آقاجون... آدم که نکشتم... نمی تونم زبون بریزم... بلد نیستم...

انگاری هر کی بیشتر می خنده ... آخر شبا بیشتر غصه داره...

باز خوبه این پنجره هست که حرفام رو بفهمه... وگرنه چطوری می شد درد دل رو به این آدما فهموند...

شایدم تقصیر خودشون نیست...

هه

هر کجا هستی صدام کن... عزیزم دلم گرفته..

بی خیال... نمی خوام واست درد و دل کنم... شایدم یه موقعی این کار و کردم... اما حالا

جاش نیست...

فعلا چیز دیگه ای بخون

یه قصه دیگه از همه قصه های دور و اطراف مون...

اما خوب اینم بدون که وجود داشت...

اون گلی که...

گل ما نشد...

اسمش مینا بود. یه دختر کوچیک به اسم زهرا داشت. هفت سال پیش احسان ازش خواستگاری کرد..

وقتی با هم درباره خوشبختی حرف می زدن، تو همون شب کذایی خواستگاری، پیش خودش فکر می کرد قشنگ ترین لحظه ها رو می تونه کنار احسان داشته باشه...

عادت دارم وسط داستان یاد چیزای قدیمی تر بیفتم و به زبون شون بیارم... فقط بدون... لحظه ها، حتی خود کلمه لحظه برام پر از خاطره ست...

زندگی رو شروع کردن.. احسان تو یه مکانیکی کار می کرد. اونا... شاید... خوشبخت بودن...

بعد از دو سال خدا بهشون یه دختر کوچولو داد. اسمش رو زهرا گذاشتن...

شاید خیلیا بگن چه شعر مزخرفی...

اما شاید راست میگن

تو نه ماه و تو تاریکی سر می کردی

بدونی کجایی همین الان برمی گردی...

مینا به رفیق بازی های احسان مشکوک شده بود. احسان بداخلاق و بی اشتها شده بود..

اگه فکر زهرا نبود اونا خیلی بیشتر از چیزی که حالاست دعواشون می شد... بیشتر از روزی چند بار.

دیگه مینا مطمئن شده بود که احسان معتاد شده.. اون قول داده بود سمت دوستای قدیمی اش نره اما...

از هم جدا شدن.. دادگاه هم با دیدن اوضاع احسان سرپرستی زهرا رو به مینا سپرد...

هه خر بیار و باقالی بار کن...

نمی خواست به خانواده اش رو بندازه... پدر و مادرش بارها بهش گفته بودن که این پسره...

تصمیم گرفت مستقل زندگی کنه..

تو یه خیاطی کار می کرد، اما خوب... حقوقی نمی دادن، ماهی صد و بیست هزار تومن. به هیچ جا نمی رسید...

هه بازم ذهنم مرور می کنه سختی ها و مشکلات رو...

دولت های مختلف... کارکردهای مختلف... وضعیت اقتصادی و معیشت مردم... قیمت برنج و چای و گوشت ... و رایحه خوش خدمت... هه

تو یکی از روزای زمستون... که برف سختی می بارید و سرما همه برف پاک کن ها رو ثابت نگه داشته بود... مینا منتظر ماشین بود...

هیچ کس سوارش نمی کرد.. کنار خیابون منتظر بود و ماشینا بدون توجه رد می شدن... بی خیال اینکه یه نفر از نژاد بزرگ منش و قدیمی و مقدس و پاک آریایی زیر برف داره یخ می زنه...

بالاخره یه ماشین نگه داشت... هرچی باشه ما دارای چندین هزار سال فرهنگ و تمدن هستیم... یه مرد تقریبا 50 یا 55 ساله بود.. به نظر آدم بدی نمی اومد...

ماشین هم که نبود...

- کجا می ری دخترم؟

- مستقیم.

- بیا بالا تا یه جایی می رسونمت.

سوار شد...

پیرمرد پرسید کجا می ری؟ مینا هم جواب داد گفتم که مستقیم... دوباره پرسید خوب بعدش... مینا با لحن آروم تری گفت از اونجا خودم می تونم برم.

زیر این برف؟ کجا می ری بگو خودم می رسونمت خوب.

خلاصه که هم مسیر شدن. مینا هم سفره دلش رو باز کرد برای پیرمرد و همه چیز رو گفت...

پیرمرد که حرفای مینا رو گوش کرد، گفت من دوستای زیادی دارم، می تونم شغل بهتری برات دست و پا کنم.

مینا هم که خیلی خوشحال شده بود و بعد از کلی روز و ساعت و دقیقه خنده رو لباش نشسته بود گفت: جدی؟

پیرمرد هم با متانت گفت:آره، حتما! چرا که نه؟ کی بهتر از تو... فقط باید به دوستام معرفیت کنم.

خدا خیرت بده حاج آقا، کی می تونی این کار رو برام انجام بدی؟

پیرمرد یه خورده فکر کرد و گفت: همین امروز، بهتره سریع تر اقدام کنی. اصلا خودم می برمت.

مینا که دوست داشت از خوشحالی اون پیرمرد متین رو ببوسه، گفت: چشم، هرچی شما بگین.

با هم رفتن جلوی یه ساختمون بلند... پیرمرد گفت: این جا شرکت یکی از دوستامه. بریم ببینیم چی میشه... فقط سعی کن خودت رو مودب و موقر و باکلاس نشون بدی دخترم..

پیرمرد در رو باز کرد... رفتن تو ..و در رو بست..

پیرمرد مینا رو به سمت یه مبل راهنمایی کرد و گفت: من الان برمی گردم.

بعد از چند دقیقه برگشت و گفت: راحت باش، اینجا کسی نیست، ما تنهاییم...

مینا پرسید: مگه قرار نیست من و معرفی کنید؟

پیرمرد هم جواب داد: حالا وقت زیاده، عجله نکن، راحت باش.

پیرمرد رفت و کنار مینا نشست. دست مینا رو آروم گرفت... مینا دستش رو کشید و گفت: اگه دوست تون نیست من می رم و وقتی که بودن میام...

پیرمرد نگاه مرموزی به مینا انداخت و گفت: دوستم نیست، خودم که هستم. اصلا تو چرا برای خودم کار نکنی؟

پیرمرد بلند و شد ادامه داد: چرا لباسات و در نمی یاری؟ راحت باش.. کسی اینجا نمی یاد.

مینا بلند شد که بره .. اما پیرمرد دستش رو گرفت و کشیدش روی خودش...

دیگه از متانت توی خیابون پیرمرد خبری نبود...

چشماش برق می زد... گاز می گرفت... دستاش فشار می آورد به دو تا دست دیگه...

مینا چیزی جز تو رو خدا بزار برم نداشت که بگه... اما گوشی برای شنیدن و وجودی برای توجه کردن به این حرفا نبود...

لباسای مینا رو وحشیانه پاره کرد...

نفرت... خون... تجاوز...

بعد از چند دقیقه...

بلند شد و لباس هاش رو پوشید و رفت...

اشک...ناله... نفرین.

فقط می دوید..

به نزدیک ترین ایستگاه مترو که رسید...با همون لباسای درهم  پله ها رو پایین رفت...

منتظر قطار بود...

یعنی الان زهرا کجاست؟

نگرانه؟...

چطور می شه که آدما...

بعد از چند دقیقه..

جیغ و فریاد زن و مرد ایستگاه قطار رو پر کرده بود.

یک زن، خودش رو انداخته بود زیر قطار...

ریل... پر از خون شده بود..

دست از بدن جدا شده بود...

بین انگشت ها...

عکس زهرا بود...

....

Image and video hosting by TinyPic

پی نوشت:

مگه همه ما انسان نیستیم؟ پس چرا با هم فرق داریم؟

یکی می ره... یکی یاد... یکی می ره... اما دیگه کسی جاش نمی یاد...

نمی فهمم، مگه خارج از این مملکت چه خبره... واقعا نمی فهمم... شایدم یه خبرایی هست.. شایدم اونجا خوب نیست، بلکه اینجا خیلی بده... نمی فهمم..

سیب... نرو... (این متن و پی نوشت ها بیست و سوم اردیبهشت ماه، ساعت 11 شب نوشته شده)

یه مدت از سیاوش دور بودم، اما بازم برگشتم پیشش.. عمو سیاوش، من و ببخش

اسی... تولدت مبارک

تازگیا هم حوصله دارم، هم ندارم...

جورابام بو می ده، زیرپوشم کثیفه...

هه... پول.

چرا یه عده می گن همیشه یه جور می نویسی؟ مگه قرار جور دیگه ای بنویسم؟ بلدم بنویسم، اما نمی نویسم، حله؟

عشق را به مزایده می گذارن یا مناقصه؟

تو این داستان، زهرا فقط یه عکس بود.

این داستان رو می تونی به صورت تیکه تیکه تو ذهنت مجسم کنی، مثل پخش اسلاید.

با یه تهیه کننده آشنا شدم.. شاید... بگذریم.

لعنت به متانت

تمام...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 0:29  توسط دیوانه  | 

بازم خودکار... بازم کاغذ... بازم نوشتن.. تصمیم می گیرم ننویسم.. دوباره تصمیم می گیرم که بنویسم... نوشتن برای من مثل مخدر شده... اگه ننویسم، مریضم، مریض... می خواستم این بار ورق سفید بگذارم تا تو برای من بنویسی... اما بازم ذهن نگذاشت... اون کار باشه برای دفعه بعد... قول بده که دفعه بعدی حتما تو بگی از پنجره ای که داری و شبی که همدم حرفاته... قول بده..

هرچند که فانوس خیس  خیال من... روشن بشو نبود و نیست... و به تاریکی ام هدایت می کند.

هه... تاریکی... دروغ...

حسین پناهی می گه

سیاه سیاهم...

با زرد هم آهنگم کن!استاد!!!

گاهی،

حــــــــجـــــــــم یک کلاغ!

کنتراست یک تابلو را

حفظ می کند!

تابلوی من... قاب پنجره من... زندگی من و شب و تاریکی و صدای سیاوش و ... کتاب... اما باور نمی کند.. که تنهایم و او تنها کسی که تنهایی ام را می فهمد..

آری.. در این دنیا هیچکس برای هیچکس ساخته نشده.. حتی کسی که فکر می کنی تنهایی ات را درک کرده تنهایت می گذارد و تو می مانی و هیچکسی ها و هیچکسی ات... هیچکس... برای هیچکس.. برای هیچ... کس..

همچنان راه می روم در خیابانی که برای من نیست، می نویسم روی کاغذی که از آن من نیست... می روم به راهی که مقصود من نیست..

یکی نوربالا تو چشمات... یکی هم نور پایین درست وسط قلبت.

چه صدای دلنشینی...

Image and video hosting by TinyPic

در کوه و صحرا جای من...

هر کس که بیند حال من

گوید که من دیوانه ام... چه می خوانی پیرمرد ... با چشمانی که نمی بینن و همه چیز رو می بینن. همه چیز برات تاریکه...

لعنت به من که دلم سوخت و بهش پول دادم... لعنت به من که فکر کردم لازمه که از همه بیشتر بهش پول بدم... لعنت به من که...

Image and video hosting by TinyPic

دنبال چی می گردی پیرمرد؟ چیزی که باید سال ها پیش پیداش می کردی؟ ... به آب نگاه می کنی و به زور سرنوشت فکر می کنی... شاید هم به فکر آشغالایی... آشغالایی که از خیلی آدما بهترن.. شاید هم تو زباله ها دنبال یه لقمه نونی... مثل گربه هایی که از زندگی فقط گرسنگی رو می فهمن و خرسند از اینکه  انسان ها باز هم فراموش کردن که باید زباله ها رو تو ظرف های در بسته و ساعت نه شب بیارن بیرون... شاید به قوطی ای نگاه می کنی که تلق تولوق... شق و شق .. تق و تق صدا می ده و تو خط مردمک چشمای تو رد میشه و می ره به جلو تا برسه به آدم بعدی... آدمایی که به قلب یه نفر نور پایین می زنن اما وقتی اون آدم ... یه راست با نور بالا کورش می کنن...

گاهی، فرق انسان ها... حتی از روی کفش هاشان هویداست... انسانی که دارد.. و انسانی که ندارد...

Image and video hosting by TinyPic

فرق انسان ها به اسکناس های جیب شان خلاسه می شود... آری... اشتباه نکرده ام، خلاسه.. س که پر است از سکه و ص که هزینه خرید صابون برای هیچکس نیست...

پی نوشت:

1- امیدوارم اینجا بازم جا برای این عکسا باشه

2- اگه مناسب نیستن به خاطر اینه که با موبایل گرفته شده و صرفا هدفشون شکار صحنه و لحظه بوده

3- یاکریم دل من، با آنتن، مشکل حـــــــجــــــم و تعادل داره...

4- یک میلیون و نهصد هزار تومن بدهکارم!!

5- دوست دارم برگرده... نمی فهمه... و احتمالا هم... بر نمی گرده... امیدوارم بخونه... و احتمالا... برگرده

6- از پاراگراف آخر هیچی نفهمیدم... دستم خودش  رفت و نوشت...

7- از آدمایی که بدون مشخصات نظر می دن متنفرم

8- سرفه هام زیاد شده//

9- به من که سبزپرستم چه گفت چشمانت... که دوست دارم بخت سیاه را حتی... (از یه دوست...)

10- دو تا از عکسا عمدا سر و ته گذاشته شده... به ذهنت فشار بیار تا دلیلش رو بفهمی... همه چیز رو که نباید گفت... یه چیزایی رو باید فهمید..

۱۱- به درک... که کم می نویسم..

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:22  توسط دیوانه  | 

Image and video hosting by TinyPic

 

از نیمه های شب هم می گذره...

مثل همیشه تنهام...نمی دونم ساعتم چه عددی رو نشون می ده، تلاشی هم برای فهمیدن ساعت لعنتی از خودم نشون نمی دم.

صدای فریدون میاد... گندمای بیابون، یه لقمه نون ندادن... چشمه های ..

چه دلنواز است این آوا، به هرکی هرچی گفتم... به من جواب ندادن... میرم سراغ آهنگ بعدی... دو تا چشم سیا داری... دو تا موی رها داری... دلم برای صدای سیاوش تنگ میشه... اما بازم دوست دارم فریدون بخونه... من و پنجره... آواز  دوست داشتنی تر می شه..

غم تنهایی اسیرت می کنه... تا بخوای بجنبی... ای بسوزی روزگار.. سرنوشت ما با ... گره خورده است.

دیگه دل با کسی نیست... دیگه فریاد رسی نیست...نجوای غم همچنان طنین انداز است.

مثل لاک پشت تو خودم قایم شدم... دیگه هیچ کس دلم و نمی بره...

دوست دارم با فریاد سکوت شب و پاره پاره کنم، اما دلم برای کسایی می سوزه که تنها نیستن و دوست دارن روزگار همیشه شب باقی بمونه...

بهار لعنتی، من و از پاییز دوست داشتنیم دور و دورتر می کنه، چرا سال باید چهار فصل باشه؟

هه، فصل مرگ نزدیک است، زندگی بتمرگ..سعی کردم کاری رو بکنم که خیلی برام سخته... بازم تو تنهاترین تنهایی هام خودکارم و دستم گرفتم و تاریکی شب رو با سفیدی کاغذ و بدون فریاد پاره کردم...

 

Image and video hosting by TinyPic

روزی

ابری خواهم شد

تا بر مرکب دستانت

مسافر باشم

روزی

درختی خواهم شد

و تو را...

با تک تک برگ هایم همبازی خواهم کرد...

روزی

گندم زاری خواهم شد

و تو هر صبح موهای طلایی ام

را

شانه خواهی زد...

از راست به چپ

از چپ به راست

تو بر من می وزی

می وزی

که من

همیشه برکه نخواهم ماند...

خسته شدم.. ذهنم بیش از این یاری نمی کنه... دراز می کشم... به سمت خدا... کاش رقص دود اینجا بود تا تماشایش می کردم... رقص یار که نیست...

زیر تاق پنجره خوابیده ام...باران نم نمک می ریزد روی صورتم ... یاد اوایل پاییز می افتم و فرار تابستان و دل عاشق پاییزم...

اما فریب می خورم... هه... پاییز نیست... بهار است...

شاید... باید...

Image and video hosting by TinyPic

 

بازکن پنجره را که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد

و بهار

روی هر شاخه کنار هر برگ

شمع روشن کرده ست

هیچ یادت هست؟

توی تاریکی شب های بلند...

سیلی سرما با تاک چه کرد؟

با سر و سینه گل های سپید

نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟

حالیا معجزه باران را باور کن

و سخاوت را در چشم چمن زار ببین

و محبت را در روح نسیم

که در این کوچه تنگ

با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد.

خاک جان یافته است

تو چرا سنگ شدی؟

تو چرا این همه دلتنگ شدی؟

باز کن پنجره را

و بهاران را باور کن...

شاعر این شعر رو نمی شناسم، واسه من نیست... صفحه اول یه سررسید دیدمش...

پی نوشت:

ندارم، ذهنم تهی تر از آن است و دلم درگیر جایی نیست که پی نوشتی برای مطلب بنویسم، هرچه خوردم و خواندم و شنیدم، مستقیما از انتهای روده دفع شده است...

باری چه می شود کرد، سرنوشت از من پرزورتر است...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 23:27  توسط دیوانه  | 

نهم بهمن ماه... نمی دونم... یه تصمیم گرفتم که شاید گند بزنه به زندگیم.

زندگی ای که هیچوقت اون طوری که دوست داشتم پیش نرفت.

بازی زندگی هم من و بازی گرفته . عشقی که رفت... یادی که مرد... من خاطره بودم.. شاید، اما، همیشه و یا هرگز... شاید... من بودم و خاطره ها...

Image and video hosting by TinyPic

می خوام برات قصه بگم...

کربلایی امید یه خانواده بود..

خانواده ای که وجود نداشت... هیچ کس نمی دونست چرا تا این سن و سال کربلایی تنهاست و مجرد. اما همه دوسش داشتن.

وقتی پای صحبتاش می نشستی می گفت من که تو تموم عمرم یه بار بیشتر تا خراسون نرفتم نمی دونم چرا این جماعت به من می گن کربلایی... قربون اسمش برم، یعنی میشه یه روزی برم زیارت امام حسین...

از جنگ که اومده بود، بعضی وقتا با خودش حرف می زد. یه عده ای می گفتن موجی شده، اما مسن ترها می گفتن یه عشق قدیمی...

بعضی وقتا بی اختیار شعر می گفت، گاهی هم یه چیزایی می نوشت... درکل آدم مرموزی بود اما... بازم همه دوسش داشتن.

هوای همه رو داشت، تا جایی که دستش می رسید به خلق خدا یاری می رسوند.

همسایه خونه کربلایی آقا حمید و گل نسا خانوم بودن که چهار تا بچه داشتن... تو حیاط خونه همسایه پر بود از درختای سیب...

سیب قرمز...

کربلایی هر روز صبح وقتی بیدار می شد می اومد تو حیاط خونه اش و وجودش پر می شد از عطر سیب.

اونا یه دختر بزرگ داشتن که همیشه باید می بردنش دکتر.. زینب مریض بود.. دکترا جوابش کرده بودن... کلیه هاش درست کار نمی کرد.

از اینجای داستان می خوام ببرمت آخر قصه... چون نه من نای نوشتن دارم و نه تو حوصله خوندن.

کربلایی...

گفتم که، می گفتن یه عشق قدیمی باعث تنهاییشه... عشقی که تنهاش گذاشت، تصمیم گرفت نباشه...

کربلایی کلیه هاش رو داد به زینب.

Image and video hosting by TinyPic

وقتی وصیت نامه اش رو باز کردن تا ببینن چی نوشته، غیر از یه شعر و یکی دو تا جمله چیزی پیدا نکردن...

لا لا لا لا بخواب دنیا خسیسه

واسه کمتر کسی خوب می نویسه

یکی لب هاش همیشه غرق خنده ست

یکی پلک هاش تو خوابم خیس خیسه

عشق... سخت ترین لحظه های زندگی من بود... معشوق بدون من می توانست و من بدون او هر لحظه برایم سخت تر...

این جسم ناقابل تقدیم به یادگار عشقم، شاید با تکه های بدنم بتوانم در کنار او باشم...

پس... بدان...

هم یاد است، هم یادگار... به نازش می دار، تا وقت دیدار...

گل نسا، وصیت نامه رو می خوند و اشک می ریخت...

باری چه می شود کرد...

پی نوشت:

این بار نکته نمی گم، برات توضیح دارم. امشب نهم بهمن ماه...سختی ترین لحظه های عمرم در گذره... البته شاید بعد از این سخت تر هم بیاد.

کتاب زنده به گور صادق پیش رومه... همیشه وقتی می خوام بنویسم این کتاب کنارمه...

بزار جای خزعبلات همیشگی حرفای قشنگ صادق رو بخونیم.

صفحه اول...

از یادداشت های یک نفر دیوانه...

نفسم پس می رود، از چشم هایم اشک می ریزد، دهانم بدمزه است، سرم گیج می خورد، قلبم گرفته. تنم خسته، کوفته، شل، بدون اراده در رختخواب افتاده ام...

همه از مرگ می ترسند و من از زندگی سمج خودم...

باری چه می شود کرد؟ سرنوشت از من پرزورتر است...

نه، کسی تصمیم خودکشی را نمی گیرد، خودشکی با بعضی ها هست.

نه، من لش و تنبل هستم، اشتباهی به دنیا آمده ام، مثل چوب دو سر گهی، از اینجا مانده و از آنجا رانده.

چه خوب بود اگر همه چیز را می شد نوشت...

حالا خوب خودم را می شناسم، طوری که هستم بدون کم و زیاد.

دیگر به دنیای مرده ها حسادت نمی ورزم، من از دنیای آنها به شمار می آیم، من هم با آنها هستم، یک زنده به گور هستم...

رفتم در رختخواب خوابیدم، همچنین خوابیدم که شاید دیگر بیدار نشوم... این فکر هر آدم عاقلی را دیوانه می کند...

Image and video hosting by TinyPic

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 2:17  توسط دیوانه  | 

 قلم دستم گرفتم، وقت نوشتنه...

حوصله تنهایی رو هم ندارم، چه برسه به خودم و نوشتن... اگه به من بود همیشه از خستگی می گفتم و حس صادق وقتی که می نوشت.

اما گاهی مخاطب باید بخنده... کون لق نویسنده...

پس فعلا داستانک زیر رو بخون و بخند تا ادامه بدم... خودم که نمی تونم، شاید با خنده،.. تو، خستگی و تنهایی من رو فراموش کنی...

یه آقا پسری که تازه نامزد کرده بود، می خواست برای تولد نامزدش کادو بخره، پیش خودش گفت چون اولین باره که می خوام واسش کادو بگیرم، بهتره زیاد خصوصی و رسمی و پر خرج و برج و زرق و برق نباشه چیزی که می خرم.

خلاصه جونم واست بگه که این آقا خواهر نامزدش رو ورداشت برد خرید. این آقای عاشق شیشگولاخ قصه ما یه جفت دستکش سفید برای نامزدش خرید...

به حساب خودش هم خیلی رومانتیک بود، هم زیاد گرون نبود.

خواهر نامزدش هم برای خودش یه شورت سکسی خرید، چون احساس می کرد باید یه شرت جدید بخره، قبلیا دیگه هم کهنه شده بودن، هم بو می دادن...

حالا من چطوری تو ذهنیاتم بوی شورت خواهر نامزد آقای عاشق رو حس کردم نکته این داستانه...

موقع بسته بندی، فروشنده خیلی خوشگل و تمیز هدیه ها رو کادو کرد و تحویل آقای عاشق شیشگولاخ قصه ما و خواهر نامزدش داد.

آقای عاشق، یه نامه نوشت و گذاشت تو پاکت و برای نامزدش فرستاد.

حتما می پرسی تو نامه چی نوشته بود، خوب یه ذره جیگر سفید بمال رو دندونات تا بگم عزیزم.

البته باید بدونی که این آقای عاشق قصه ما، فکر می کرد چون همسر ایده آلی برای خودش پیدا کرده، زورش از سرنوشت بیشتره، اما...

زهی خیال باطل...

تو نامه اینارو نوشته بود این آقای عزیز ما..

عزیزم... این کادو قابل تو رو نداره، اما خریدمش چون متوجه شدم شب ها که می ریم بیرون، تو عادت به پوشیدنش نداری... اگه به خاطر خواهرت نبود، بلندترش رو برات می گرفتم که دگمه داشت ولی خواهرت بهم گفت که کوتاهش بهتره چون راحت در میاد.

ممکنه که فکر کنی رنگش خیلی روشنه، اما خانم فروشنده مال خودش رو بهم نشون داد و با اینکه 3 هفته درش نیاورده بود، رنگش اصلا تغییر نکرده بود.

ازش خواستم که مال تو رو امتحان کنه، این کار رو انجام داد و اتفاقا خیلی هم بهش می اومد.

ای کاش خودم پیشت بودم و کمکت می کردم که بپوشیش چون می دونم که کلی دست ها قبل از دست من بهش مالیده می شه.

وقتی درش میاری، یادت نره توش فوت کنی چون حتما در اثر پوشیدن مرطوب می شه...

فکر اینکه تو سال آینده چقدر لب هام رو روش می مالم خیلی بهم حال می ده...

دوستت دارم، مواظب خودت باش...

راستی! تا یادم نرفته، مد جدید اینه که یه کمی بالاش رو تا کنی تا یه ذره از پشماش معلوم بشه!

آقای عاشق قصه ما مثل شماها فکر می کرد... چه متن قشنگی نوشته و کلی به سرنوشت بیلاخ داده که بیا آناناس بخور که ما به مقصود خودمان رسیده ایم... به سرنوشت می گفت که دیدی بالاخره شاش مالی کردمت رفت، آخه ریقو چرا اینقدر زورت رو به رخ  می کشی که این دیوانه احمق بیاد و هی بگه زور سرنوشت زیاده...

اما آقای عاشق شیشگولاخ قصه ما خبر نداشت که...

کادوها تو فروشگاه جا به جا شده بودن...

پس دوباره متن نامه عاشق قصه مون رو بخون تا بهتر متوجه بشی چی شده..

...........

خوندی؟ خندیدی؟ ...

خوب، آقای عاشق قصه ما که به فاک رفت، می خوام یه چیز دیگه برات تعریف کنم، بازم سعی کن زود قضاوت نکنی و تا آخر بخونی...

...........

مادر، خسته و کوفته با زنبیل پر از سبزی و خواروبار از در وارد شد و در حالی که نفسش به شماره افتاده بود به طرف آشپزخونه رفت و زنبیل رو روی میز گذاشت.

یه جمله بگم وسط این داستان، می گم این خانواده چه پولدارن، آشپزخونه دارن، تازه تو آشپزخونه شون میز هم دارن...

پسر هشت ساله اش سخت نگران بود و نمی دونست چه طوری به مادرش بگه که داداش کوچیکه چه کار کرده، ولی خوب مادر متوجه شد و پرسید: چی شده؟

پسرک با ناراحتی گفت: مداد رنگی های من رو ورداشته روی کاغذ دیواری اتاق خواب....

مادر نگذاشت حرف پسرش تموم بشه. بلند شد و گفت: حالا کجاست؟

داداش کوچیکه قایم شده بود و داشت از ترس دندون قروچه می کرد...

مادر وقتی یادش می اومد که با چه خون جیگری پول کاغذ دیواری رو پس انداز کرده، حالش بدتر می شد... اون که اختیار از دستش در رفته بود، 10 دقیقه تموم سر و صدا کرد و حرص و جوش خورد.

اینجاست که من دیوانه باید به این نکته اشاره کنم که شاید زور سرنوشت در این داستان هم از مادر و هم از داداش کوچیکه بیشتر باشه...

داداش کوچولو هنوزم همون جا که قایم شده بود موندگار بود و بیرون نمی اومد... بالاخره مادر خسته شد و با چشمای پر از اشک به طرف اتاق خواب بچه ها رفت تا ببینه پسرش چه گندی زده و می شه درستش کرد یا نه.

وقتی در اتاق خواب رو باز کرد، یه چیزی دید که همه وجودش رو فرا گرفت.

داداش کوچیکه قصه ما، روی کاغذ دیواری عکس یه قلب کشیده بود و میون زیباترین قلب ساخته خیالاتش نوشته بود:

من، مادرم را خیلی دوست دارم...

مادر، همونجا نشسته بود و اشک می ریخت، که ای کاش...

لحظه ای فکر کرده بود..

مادر، چشم از کاغذ دیواری و خط خطی های روش بر نمی داشت...

و به اون جمله خیره شده بود...

من، مادرم را خیلی دوست دارم...

Image and video hosting by TinyPic

پی نوشت:

۱-    از زهرا رضایی برای کمک در داستان دوم تشکر می کنم.

2-  یه نفهمی نمی فهمه، یه فهیمی خودش و زده به نفهمی، ... نفهم جان، تو رو خدا بفهم، بفهم که می خوامت و نمی فهمی.

3-  پستی که می خواستم این بار بگذارم رو موکول می کنم به دفعه بعد، پس خودت و آماده کن چون دفعه بعد تو باید برای من بنویسی، نه من برای تو.

4-    یه حسی گفت بنویس، منم نوشتم گور بابای خوب بودن یا بد بودن.

5-    حوصله امتحانا رو ندارم.

۶-    پاییز منم رفت، هرچند که چهار فصل سال من پاییز است، و چه زیباست، و چه من دوستش می دارم.

7-    تنهایی، یه مدت دور و ور ما نپلک، جون مادرت بزار یه کم تنها باشم.

8-    خانوم، شلوارت رو از تو چکمه در بیار، میگیرنتا.

9-    گنده تر از خر که نمی شی... اگرم بشی، بارت می کنن، باید بکشی.

۱۰- آیا کم طاقتی و بی حوصلگی یک معضل اجتماعی است؟ صد در صد مسئوولین برای این مساله راهکاری در نظر دارند... هه، راهکار، مسئوولین، چه خنده دار... چه زجر آور..

1۱-    گفته بودم بخون از قاف تا غین، پس بدون از یه چیزی خیلی بدم میاد، دروغ.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 1:57  توسط دیوانه  | 

Image and video hosting by TinyPic

 

امروز بالاخره بغض پاییز ترکید. عجیب این بود که خودشم نمی دونست که داره گریه میکنه یا خوشحاله و اشک شوق می ریزه...

داشتم قدم می زدم، فکر می کردم پشت سرمه.. احساس کردم داره میاد. دوست داشتم یه کم ادا در بیارم براش... خم شدم و یه برگ زرد از روی زمین برداشتم، نگاه معصومانه ای به برگ کردم تا بفهمه واقعا پاییز و می فهمم.

به دیوارهایی که روش شعار نوشته شده بود خیره شده بودم... مرگ بر آمریکا... مرگ بر اسرائیل... راه می رفتم، هنوز فکر میکردم پشت سرم داره میاد، واسه همین هنوزم داشتم نقش بازی می کردم. من احمق، حتی یک بار هم به پشت سرم نگاه نکردم. وقتی رسیدم، گمون کردم اونم با من می رسه... وقتی رسیدم، به پشت سرم نگاه کردم...

اون نبود... اصلا قرار نبود که باشه.

حالا اشک می ریختم... دیگه نقشی برای بازی کردن نبود، منم بازی نمی کردم...این خود من بودم که گریه می کردم... برای نبودنش.

یه مصاحبه از مملی کشاورز به طور اتفاقی تو تلویزیون دیدم که می گفت سناریونویس تو ایران فقط دو تا هست، این تیکه بالا رو نوشتم که از ته دل بگم، مملی جون، سومی تو راهه.

همیشه تو فیلما فلاش بک می بینیم، کی به کیه، بزار یه بارم فلش فوروارد ببینیم.

امروز بالاخره بغض پاییز ترکید. عجیب این بود که خودشم نمی دونست که داره گریه میکنه یا خوشحاله و اشک شوق می ریزه...

از یه جایی به یه جای دیگه باید برم... سردمه... حالمم خوب نیست. قراره بنویسم...یعنی، گفتن بنویس، دیگه وقتشه. میرسم به یه میدون که خیلی اتفاقی اسمش فردوسیه.

منتظر ماشینم... یه زن جوون کنارم ایستاده که اونم منتظر ماشینه... مشخصه که زیر لب داره به زور سرنوشت فحش خوار و مادر میده. انگار خیلی وقته اینجا وایساده، آخه خیس خالی شده، مثل گوهی که روش آب گرفتن و داره گوشه خیابون دنبال یه چاله می گرده تا خودش و قایم کنه که کمتر کسی ببیندش و بگه ...

بالاخره ماشین اومد و من سوار شدم، جلو نشستم.

اون زن زودتر می خواست پیاده بشه،  عقب نشست.

ترافیک وحشتناک بود، صدای مزخرف تلفنش بلند شد... شروع کرد به حرف زدن... نمی شنیدم اون طرف چی می گه اما قابل حدس بود.

- سلام.

- با یه لحن پر از طعنه، علیک سلام.

- رسیدی؟

- مادر ... شده احمقت به جای فاطمی به آژانس گفته فردوسی، یه ساعته اینجا وایسادم. من که می دونم این کاراش عمدیه

- خوب یه دربست دیگه میگرفتی می رفتی، مگه چقدر می شد؟

- آژانسیه گفت هزار و پونصد تومن بده ببرمت فاطمی گفتم نه.

- می رفتی دیگه خره.

- خفه شو کثافت، تو بهتره به جای اینکه فکر من باشی فکر کارت سوختت باشی که تموم نشه.

- یعنی چی، خوب وقتی آژانس هست چرا من بیام؟

- تو این پنج ماه تو و خانواده ات رو خوب شناختم، دیگه نه می خوام ببینمت نه می خوام صدات رو بشنوم. حلقه رو هم گذاشتم روی اوپن آشپزخونه، حالا برو راحت چایی گرم بخورم چون من دارم یخ می کنم.

گوشی رو قطع کرد... سکوت ماشین رو فرا گرفته بود... حتی نمی خواستم صدای بغض پاییز رو بشنوم... در باز شد... سر وصال شیرازی بودیم...

اون زن، رفت به طرف فاطمی...

مملی جون، اینم خوندی؟ بازم بنویسم برات؟ از مترو طالقانی تا وصال شیرازی واست دو تا فیلم نوشتم... خوب رفقا، کارمون از فلاش بک و فلاش فوروارد و فلاش هافبک و فلاش گلر گذشته... حالا می خوام بنویسم... واسه خودم... واسه خودم که  به قو