تبليغاتX
روزگار پاییزی
نوشته های تنهایی

پای حرف‌های یک دلِ شکسته، یک دل‌شکسته

دخترم مریم

 

روز سوم نمایشگاه مطبوعات بود و مناظره بین لاریجانی و کواکبیان... البته بنا به مناظره نبود و قرار به صحبت در مورد رسانه، اما به مناظره‌ای تبدیل شد دیدنی و شنیدنی...

یکه به دو کردن‌های اینان که همین‌طور جلو رفت و جلوتر رفت و ادامه داشت تا اینکه مجری اعلام کرد،‌ از بین دوستان حاضر در جلسه هر کس سوالی داره می‌تونه از میهمانان بپرسه...

خانم سالخورده‌ای که از وسطای مراسم رسیده بود و من به خاطر حضورم در انتهای سالن متوجه حضورش شده بودم،‌ اجازه نداد جمله مجری تموم بشه و دستش رو برد بالا...

میکروفون رو بهش تحویل دادند...

شروع کرد به حرف زدن... اول احساس کردم مادر یکی از دستگیرشدگان بعد از انتخاباته... صداش واضح نبود... جلوتر رفتم...

طوری که صدای همه داشت در‌می‌اومد... آقا بیا کنار... آقا بیا کنار...

و اون خانم همچنان ادامه می‌داد... وقتی کاملا نزدیک شدم دیدم چشم در چشم لاریجانی دوخته و بهش می‌گه شما مشکل من رو حل نمی‌کنید... چون آمریکا به شما دلار می‌ده... چون سیستم قضایی و قوه قضاییه ما فاسده...

باورم نمی‌شد... این همه جسارت...

لاریجانی چیزی نداشت که بگه... آخرش فقط حرفای اون خانم در مورد مشکلش رو تایید کرد و در نهایت یک هم‌دردی هم باهاش کرد که طبق نظر همه حاضرین در اون جلسه فقط و فقط و فقط به درد عمه محترمه‌اش می‌خورد... شاید هم این هم‌دردی به کار همه هلوفروشان و هلوپسندان بیاید...

مناظره تمام شد و سوال‌های ذهن من شروع...

پای حرف‌های دلش نشستم...

گفت...

از همه جا... از همه چیز...

................

«... این کتاب داستان زندگی پردرد و رنج دختری است که به دنیا آمده بود تا منشا تغییراتی در اطراف خود شود. آنچه او از لحظه تولد در دنیای اطراف خود به وجود آورد منشا تحولات بسیاری در زندگی معلولین شد که ثمرات آن را پس از چهار سال که از قتل او می‌گذرد،‌ باید در ایران و در تغییر سیاست آمریکا نسبت به ایران جست‌و‌جو کرد. مدارک عرضه شده ارزش آنچه را که امروز به صورت تغییر روش آمریکا نسبت به ایران می‌بینید نشان می‌دهد. من به عنوان مادر مریم با او پیوندی ناگسستنی داشتم،‌ من در قالب مریم زنده بودم و او معصوم و بی‌گناه بود و من در بند یک گروه جانی و دزد،‌ در لباس پزشک. در این کتاب شما غفلت تعمدی مجریان و دولت‌مردان، از ایرانی گرفته تا آمریکایی و انگلیسی را به‌ وضوح مشاهده می‌‌کنید.

...

این بخش اول مقدمه مولف در کتاب مینا پورزندوکیل است...

در همین بخش وی نوید عرضه کتاب دوم را می‌دهد و باز با همان جسارتی که در آن مناظره داشت... چنین می‌نویسد...

در کتاب دوم مسایلی را خواهید خواند که جدیدا در ایران اتفاق می‌افتد و دولت‌مردان ما به علت ساده‌لوحی یا تعمدا مساله را درست پیگیری نمی‌کنند و به این ترتیب ما باید منتظر مشکلات بیشتر هم باشیم.»...

داستان زندگی این مادر و دختر از دست رفته،‌ حکایت عجیب و غریبی‌ست... چندین و چند دل و گوش شنوا لازم است تا مدت‌ها پای حرف‌های دل شکسته این مادر دل‌شکسته باشند...

حرف‌هایی که از عمق فاجعه و کوتاهی مسوولان ما حکایت دارد... مسوولانی که از زمان شنیدن صدای خروس بی محل همسایه تا هنگام شنیدن صدای زوزوه گرگ‌هایی که این روزها در کشور ما بسیارند در تمام رسانه‌هایی که حمایت‌شان می‌نمایند مشغول تعریف و تمجید از عملکردشان هستند و اظهار می‌کنند که در همه حال نوکر مردم هستند و آماده خدمت، اما همه‌مان می دانیم که این‌گونه نیست و مردم از همان زمانی که گفتم تا همان زمان دومی که ذکر کردم مشغول سگ‌دو زدن و خدمت کردن به این آقایان هستند... برای یافتن اندک پولی که صرف سیر کردن شکم خانواده‌شان شود...

امان از قدرت... امان از حرص رسیدن به قدرت... امان از ...

زمان زیادی‌ست که قصد نوشتن این مطلب را دارم.... اما هر بار که به جلد کتاب این مادر نگاه می‌کنم، یارای نوشتنم نیست...

که چگونه سال‌ها به این فکر می کند که فرزندش را این‌گونه از دست داده و همچنان راست‌قامت و ایستاده به ادامه راه می‌اندیشد...

وقتی می‌خواستم در مورد سرگذشت نهایی مریم از خانم پورزند سوال کنم، می‌ترسیدم... نمی‌دانستم با مادری که این همه دردسر کشیده چگونه باید صحبت کنم... نمی‌دانستم چگونه حرفم را مطرح کنم که این مادر مهربان رنجیده‌خاطر نشود...

دل به دریا سپردم...

ببخشید خانم پورزند.... امیدوارم با این سوال ناراحت‌تون نکنم... می‌‌دونم براتون سخته... می‌دونم در مورد یه عزیز حرف‌زدن... اونم عزیزی که دیگه نیست خیلی می‌تونه مشکل باشه.... اما مریم چطور از دنیا رفت...

فکر می کردم الان بغض کنه... اشک بریزه... اما عکس‌العملش برام خیلی متفاوت بود... راسخ‌تر و محکم‌تر به چشمام نگاه کرد... و به حرف‌هاش ادامه داد... انگار می‌دونست که مریم حالا یه جای خوب داره...

انگار می‌دونست....

انگار تو دلش گفت خبر نداری جوون، همه ما باید به مریم غبطه بخوریم... حالا که خوب فکر می‌کنم،‌ می‌بینم بودن تو جامعه‌ای که هر روز باید یه جور مصیبتی رو توش تحمل کرد... زیادم لذت‌بخش نیست...

اما در مورد جدایی این مادر و دختر در صفحات پایانی این کتاب می‌خوانیم: «در بهشت زهرا وقتی لباس قشنگی را که برادرش برایش خریده بود از تنش درآوردند بدنش سیاه و کبود بود. این جانیان از شکنجه یک بچه معلول هم خودداری نکرده بودند. روی شانه‌هایش، درست جایی که خود من هم به صورت ممتد از آن ناحیه احساس درد می کنم (در اینجا خانم پورزند به شکنجه‌هایی که خودش هم تحت آن‌ها قرار گرفته اشاره دارد)، یک حفره سه سانتیمتری بود که خونش را کشیده بودند... تمام بدن مریم سیاه بود، شاید محل جنگیدنش برای زنده ماندن در زیر پای کسی که بالش را روی صورتش گذاشته بود مانده بود... من مادرم را صدا کردم و همه این‌ها را به او نشان دادم.

مریم در آرامگاه همیشگی خود در بهشت زهرا، قطعه یک به آرامش به خاک سپرده شد و من قلبم را با او به خاک سپردم...

و من تنها کسی بودم که در غم از دست دادن حاصل عمر و جوانی‌ام می‌گریستم و می‌گریم و کوشش دارم قاتلش را به مجازات برسانم»...

.........

پی نوشت

-        خواندن این کتاب توصیه می‌شود...

-    به دلایلی که در مقدمه این کتاب خود نویسنده ذکر کرده، دارای مشکلات ویرایشی زیادیه... اما بارها و بارها در کتاب، نویسنده بابت این مساله عذرخواهی کرده... البته دلیلش قانع‌کننده‌ست...

-        یک راست سفت، سخت و سنتی را چند وقت پیش دیدم... خوشحالم که بیشتر باهاش آشنا شدم...

-    طرف برگشته میگه یا نظرات من رو حذف کن،‌ یا متن رو... آخه عزیز، آخه هلوپسند، آخه عاشق مموتی... چی رو حذف کنم... تو هم مثل خیلی از مسوولان ظاهرا تاب شنیدن نقد رو نداریا...

-    اوضاع مترو بدجوری ریخته به هم... هاشمی میگه اعتبارات نمیدن... دولت میگه مدیریت مترو ضعیفه.... اما این دوستان باید بدونن مردمی که اون تو دارن اذیت میشن،‌ له میشن و به خاطر شلوغی مریض میشن، به این چیزا کاری ندارن، فقط و فقط فحش خوار و مادر میدن بهشون... حالا این دوستان اگه فحش‌دونی‌شون همچنان خالیه... به این کار ادامه بدن..

-    تبریک میگم به همه دوستان... یک منتقد دیگه هم خفه شد.... بقیه روزنامه‌ها توقیف می‌شدن... این یکی از بیخ و بن نابود شد... روزنامه سرمایه لغو امتیاز شد... به نظر شما منتقد بعدی کیه؟

-        توصیه می‌شود دیدن فیلم زوربای یونانی

-        یه فلش بهم هدیه دادن... فلش قبلی‌ای رو که بهم هدیه داده بودن هدیه دادم...

-        تازگی‌ها یک نفر ما را بد می‌نگرد... ما هم او را می‌پسندیم... آیا از دل ما با خبر است؟ ما که از دل او بی‌خبریم...

-        بحران زمان.... با چنین مشکلی دست و پنجه نرم می‌کنم...

-        راستی... یک نفر آمد... یک نفری که نبود.... خیلی وقت بود نبود...

-    فکر می‌کردم طرف آدم حسابیه... با یکی از دوستاش آشنا شدم... من از زیر زبونش حرف نکشیدم... ولی خودش گفت... عجب آدم بی‌خودیه‌ها... یعنی دوستش درست گفته؟...

-    چه سیزده آبانی بود.... تو تمام عمرم این همه مامور ندیده بودم... حتی روزهای بعد از انتخابات... البته همچنان بعضی‌ها تاکید دارند که فضا به هیچ وجه امنیتی نیست...

-    هر چقدر سعی کردیم طبق رویه خودمان پیش برویم و محاوره نویسی کنیم و فحاشی... نشد که نشد... هر چه زور زدیم جایی از مطلب را برای فحش دادن نیافتیم.... باشد که در پست بعدی از خجالت همه دوستان درآییم...

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 14:23  توسط دیوانه  | 

***این پست هم مثل پست های قبلی سیاسی نیست... بابا سیاسی نیست... باور کنید سیاسی نیست... ای من ریدم تو این سیاست... گوه بگیره این سیاست رو... میگم سیاسی نیست دیگه...

.............

می خواستم برم آزادی، با یه عده زیادی آدم قرار گذاشته بودم که برم، اون ها هم به قول شون عمل کردن، اما خوب نگذاشتند که بریم... نپرس کیا نگذاشتند... که اگه بگم احتمالا باید اینجا صبح تا شب جواب سین جیم های این و اون و بدم...

اما ما یه عده ای بودیم که تصمیم گرفتیم بریم... تصمیم گرفتیم بریم از همون «کیا» بپرسیم که آهای «کیا» چرا نگذاشتید ما به آزادی برسیم؟

نیت رفتن بود... قرار شد هر کس از هر جایی بیاد به سمت آزادی... منم مثل بقیه راه افتادم.. اما خوب امان از این بی وسیله گی... همیشه دوست داشتم یه ماشین داشته باشم، به بابام که می گفتم.. یه جواب تکراری می داد... همیشه خدا همین و می گفت..

بزرگ میشی، کار می کنی، می خری خودت...

البته ناگفته نماند...

بزرگ شدم... کار هم می کنم... اما هنوز نتونستم بخرم...

خلاصه که مخت رو از داستان دور نکنم... منتظر ماشین بودم که من و برسونه... اما هیچ خبری نبود... انگار همه راه های رسیدن به آزادی بسته شده بودن... خسته و بی حال در حال قدم زدن بودم که رسیدم به یه ساندویچی کوچیک... گفتم یه ساندویچ بخورم که حداقل جون داشته باشم بتونم پیاده برم تا جایی که ماشین گیرم بیاد...

یه سوسیس آلمانی سفارش دادم با یه نوشابه پپسی کولا که محصول اسراییله (تکبیر... مرگ بر روسیه، مرگ بر روسیه) و شروع کردم به خوردن...

یه نفرم رو صندلی کناری نشسته بود که اگه سبیل هاش رو می شمردم از دو سه هزار تا فراتر می رفت و همچین دراز و بلند شده بود که من نمی دونم چطوری با  اون سبیل هاش خورشت قرمه سبزی می خورد... یه پیرهن سفید تنش بود که انداخته بودش روی شلوارش... شلوارش هم نسبتا گشاد بود... دکمه های پیرهنش رو هم تا بالا بسته بود... برعکس همه شوفر تریلی هایی که دیده بودم ...

یه نگاه بهم انداخت و گفت کجا میری؟

گفتم آزادی...

گفت، تنهایی؟

گفتم آره... با یه سری از بچه ها قرار گذاشتیم تا با هم بریم و برسیم به آزادی...

گفت این وقت شب که ماشین گیرت نمیاد...

گفتم اشکال نداره پیاده میرم... اصلا با کف دست می رم... سینه خیز میرم... مهم اینه که بتونم برسم به آزادی...

گفت اگه دوست داری با من بیا، تا یه جایی می رسونمت...

گفتم نه بابا مزاحم شما نمیشم...

گفت مسیرمه... مشکلی نداره...

گفتم نه، ممنون، خودم میرم...

ساندویچش رو خورد و رفت بیرون... منم سوسیس آلمانی (که لعنت بر این زنیکه گامبالو که اسمش مرکله بیاد که تو دادگاهشون یه زنه رو شهید کردن، اینا حداقل باید بلد باشن مثل ما وقتی این همه آدم کشته میشن، صداش رو در نیارن) رو زدم به بدن و رفتم بیرون... دیدم آقای سبیلیان نشسته تو تریلی سی چرخش (این سی تا چرخ، که البته تا چند وقت دیگه میشه سی و یکی، البته این سی و سی و یک علت داره ها...پیدا کنید پرتقال فروش را) و داره سیگار می کشه... تا من و دید گفت بی بالا دیگه بابا... تا یه مسیری میریم، خیالیت نباشه...

دیدم ماشین گیرم نمیاد، قبول کردم... ماشین رو آتیش کرد و راه افتادیم... یه کم حرف از زیر زبونم کشید... که چرا می خوام برم آزادی و با کی می خوام برم آزادی و از این حرف ها...

بعد هم زد زیر آواز و شروع کرد به خوندن...

سپیده دم اومد و وقت رفتن... حرفی نداریم ما برای گفتن...

یه دو ساعتی رانندگی کرد... بهش گفتم حالا تا این آزادی که من قراره بهش برسم چقدر راهه...

گفت خیلی باید بری.. حالاحالاها مونده... عجله نکن... بعد تو جاده یه جایی زد بغل، گفت ببین من خسته ام باید یه کم استراحت کنم، تو هم بیا بریم استراحت کن... یکی دو ساعت دیگه راه می افتیم...

جای تاریکی بود... هیچی نمی دیدم... بوی بدی هم می اومد... راستش خیلی ترسیده بودم... تو دلم گفتم کاش پیاده می رفتم و همسفر این یارو نمی شدم ها...وقتی رفتیم پایین... یه زیرانداز پهن کرد... گفت بیا اینجا تو هم استراحت کن... گفتم نه شما بخواب، من خوابم نمیاد... گفت بیا بابا، راه زیاده خسته میشی... گفتم نه من به کم خوابی عادت دارم...

حالت چشم ها و نگاه کردنش عوض شد... با خشم گفت، بچه جون من راه و چاه رو بهتر از تو میشناسم وقتی میگم بیا اینجا بگیر بخواب، حتما یه چیزی می دونم... حالا میای یا بیام به زور بیارمت...

دیگه ترس تمام وجودم رو گرفته بود... نمیدونستم باید چه کار کنم، اما احساس می کردم اگه به حرفاش گوش نکنم احتمالا یه بلایی سرم میاره...

رفتم رو زیراندازی که پهن کرده بود نشستم... گفت دراز بکش چرا خجالت میکشی... گفتم خوب من الان خوابم نمیاد... گفت منم خوابم نمیاد، فقط می خوایم یه کمی خستگی در کنیم...

گفت دراز بکش... گفتم نه راحتم... دیگه از کوره در رفت...بلند شد... چند تا سیلی زد تو گوشم و من و بست به مشت و لگد... اطراف مون هم هیچ کس نبود و فریادهای من به جایی نمی رسید...به زور من و خوابوند...

شلوارم رو از پام در آورد... برم گردوند... فقط فریاد می زدم می خوای چه کار کنی... مگه من چه کار کردم؟ من فقط می خواستم به آزادی برسم... با دوستام قرار دارم... گوشاش بدهکار نبود...

یه کمی از آب دهنش رو ریخت رو پشتم... شلوارش رو نصفه کشید پایین و شروع کرد به....

شروع کردم به فریاد کشیدن... همچین دردی تا به حال نکشیده بودم... اما کم کم عادت کردم  ... (بین خودمون باشه ها... کم کم داشت خوش خوشانم می شد... داشتم به این کارش علاقه مند می شدم... می خواستم بهش بگم به به، آفرین، ادامه بده که دارم کیف می کنم... آخه من قبلا 6 بار از خونه فرار کرده بودم..... مخاطبین محترم، دوباره، پیدا کنید پرتقال فروش را...) سعی کردم لذت ببرم، آخه یه ضرب المثل گمون کنم انگلیسی هست که میگه اگه دیدی داره بهت تجاوز میشه، وقتی مطمئن شدی که هیچ راه فراری نداری، سعی کن تو هم لذت ببری... البته من اون شب فهمیدم که این انگلیس ها گوه زیادی می خورن... یکی نیست بهشون بگه آخه سفید خال خالیای بی ناموس، این چه ضرب المثلیه که ساختید... اصلا بیخودی نیست که تو مملکت ما کسایی که رسیدن به آزادی، رسیدن که هیچی حتی آزادی رو هم رد کردن.. میگن مرگ بر انگلیس، حتما یه دلیلی داره دیگه... این جماعت از آزادی رد شده حتما یه چیزی می دونن... اصلا این بار اگه کسی بخواد پیش من حرف از این انگلیسا بزنه میگه خفه شو من خوار و مادر هر چی انگلیسیه گ...دم...

داشتم می گفتم خلاصه، کم کم داشتم عادت می کردم... اما ناگهان یه سرمای خیلی تلخ رو تو بدنم احساس کردم.... دردم صدها برابر شده بود... سرمایی که تو ماتحتم بیشتر احساسش می کردم... فریادهام بلندتر شد، سرم رو برگردونم... دیدم شیشه نوشابه ای که خریده بود رو داره بهم فرو می کنه... فهمیدم که حالت عادی نداره... فهمیدم که این آدم، اصلا آدم نیست...

گریه می کردم و فریاد می زدم... پشتم پر از خون شده بود... بلند شد و رفت... سعی کردم پلاکش رو حفظ کنم... که بتونم ازش شکایت کنم... تا تو دادگاه بگم تو مسیر رسیدن به آزادی این آشغال عوضی با من این کارها رو کرد...

اون آشغال راهش رو کشید و رفت...من دیگه یه جوون معمولی نبودم... برای هر کسی این قضیه رو تعریف می کردم، یه جور دیگه ای نگاهم می کرد... به خاطر همین جرات شکایت کردن و این چیزها رو به خودم راه نمی دادم...پس سعی کردم این قضیه پیش خودم بمونه...

فقط به بهترین دوستم این حرفا رو زدم...

اونم بعد از این قضیه ازم پرسید، حالا پلاک ماشین یادته..

بهش گفتم عددهاش خوب یادم نمیاد... فقط قسمت بالای پلاک اون تریلی یادمه...

گفت بالاش چی بود؟ ایران چند بود؟ ایران 33؟ ایران 11؟ ایران 55؟

گفتم نه... اینا نبود... تا حالا همچین پلاکی ندیده بودم... پرسید خوب پس چی بود..

گفتم...

کهریزک 88

............

نویسنده این وبلاگ ضمن طلب پوزش و استغفار به خاطر نوشته بالا... شما را به خواندن ادامه این پست دعوت می کنه...به هر حال شما که می دونید که هر مشکل و ایرادی هست... از قامت ناساز بی اندام ماست... این نوشته هم ادبی بود دیگه... حالا این پسره نونش نبود، آبش نبود، به آزادی رسیدنش چی بود... بگیر بشین گوشه خونه ات دیگه... اصلا بتوچه که چه خبره... به خاطر اینکه تغییر روحیه ای هم حاصل بشه در روحیه نرم و لطیف شما مخاطبین از یک مطلب علمی استفاده می شه... باشد که به کار آید...

 اندر فواید هلو

از قديم‌الايام هلو نماد زيبايي براي انسان بوده و قديمي‌تر‌ها خوردن آن را براي پوست مفيد مي دانستند.

هلو از آن دسته ميوه‌هايي است كه طبع سردي دارد اما در عين حال فوايد آن به اندازه‌اي است كه نمي‌توان از خوردنش چشم‌پوشي كرد.

هلو ميوه‌اي كم كالري است كه خوردن 100 گرم از آن سه چهارم نياز روزانه بدن به ويتامين C را تامين مي‌كند.

اين ميوه سرشار از آهن و پتاسيم است و از ديرباز خاصيت آرامش‌بخشي آن به اثبات رسيده است. يكي از ويژگي‌هاي هلو ،كاهش كلسترول خون است و نوشيدن چاي آن براي درمان سرفه تجويز مي‌شود.

همچنين مصرف هلو در رژيم‌هاي لاغري توصيه مي شود. گفتني است يك هلوي بزرگ 1/1 گرم پروتئين،4/17 گرم كربوهيدرات، 14/0 گرم چربي و 1/3 گرم فيبر دارد.

ويتامين C موجود در يك هلوي بزرگ هم 3/10 ميلي‌گرم است كه آن را به يك ميوه ضد سرطان، برطرف كننده عفونت و التهاب تبديل مي‌كند.

تاثير هلو بر لطافت و شفافيت پوست هم نكته‌اي است كه اغلب مردم با آن آشنايي دارند و به همين دليل از عصاره آن در محصولات بهداشتي و آرايشي استفاده مي‌شود.

منبع:

http://www.parsiteb.com/news.php?id=1446&action=viewFullContent&groupId=18

البته به نظر بنده هلو فواید دیگه ای هم داره... مثلا میتونه کامران رو تبدیل به مرضیه بکنه...(پیدا کنید پرتقال فروش را که اگر کامی جون رو از نزدیک دیده بود هلوفروشی راه مینداخت)، میتونه باعث پی بردن بیشتر به لمپنیزیم یک آدم بشه... می تونه خیلی ها رو یاری کنه در اینکه کلی سوژه جدید پیدا کنند... البته ذکر نام هلو توسط یک شخصیت مثل رییس جمهور یک کشور می تونه باعث ترغیب انسان ها برای پیدا کردن خاصیت بقیه میوه ها و مقایسه این میوه ها با شخصیت انسان ها هم بشه... کلا میوه عجیب غریبیه این هلو...

........

می خواستم سه قسمت بشه این پست، در واقع نیتم این بود که یکی در میون یک مطلب علمی باشه یک مطلب ....، که در واقع چون اول بخش دوم طلب استغفار کرده بودم دیدم خیلی ضایع ست که دوباره شروع کنم به نوشتن آن چنانی مطلبی که در ابتدای پست خوانده شد...

به همین دلیل بر آن شدم که قسمت سومی نداشته باشد... تا من... من که... اندک آبرویی دارم (ایه ایه ایه... این همون گریه کردن من بود، باز هم پیدا کنید پرتقال فروش را) در بین مخاطبان وبلاگ ضایع و زایل نشود...

در نهایت... میخوام حرف دلم رو بزنم... پاییز من تو راهه... پاییز... این بهترین خش خش کننده برگ ها... این بهترین رنگ سال... این بهترین زیبایی عمر من... تمام خاطره های من رو یک پاییزی ساخت... نواخت... گداخت... و برد...

پاییز من... روزگار پاییزی من... در آغوشم بکش.. به تنهایی و سکوت تو محتاجم... پاییز من... ببین که با من چه کرده اند این مردمان که قدرت اعتماد به هیچ کدامشان نیست و پای ثابت حرف های دل من دیوار ها و پنجره اتاق شده... پاییز من... مهربان من... امید من... فصل سکوت من... فصل رنگ های بی کران من... من در قاب آیینه تصویر مهر تو را به رسم خط خطی های خورشید گرم و دور تو پیوند زدم...

پاییز من... پاییز من...

.....

پی نوشت

-    خواندن وبلاگ ارابه ی خدایان آقای عباس احمدی به آدرس http://www.haniball.blogfa.com توصیه می شود شدیدالحن... البته قابل ذکر است که امکان راست کلیک وجود ندارد..

-    خواندن پست طنزمان نیامد از دست نوشته های یک دماغ گنده به آدرس http://www.goleidoon.blogfa.com/ توصیه می شود موکد...

-    دوستان، خواهش می کنم جواب همدیگه رو تو وبلاگ من ندید، اصلا فلان در فلان کسی که اینجا به دیگری جواب بدهد (همچنان پیدا کنید پرتقال فروش را)...

-        اینجا شد پرتقال فروشی رفت...

-        سعی می کنم نوشته هام به رویه قبلی برگرده... بهتره این طور نوشته ها رو بسپریم به جوون ترها..

-    برادر من، خواهر من... وبلاگ هر کسی واسه خودشه... دوست داری کسی رو لینک کنی، انجامش بده، چرا توقع داری اون آدم هم تو رو لینک کنه؟

-    میگن 13 نوع از برنج هایی که این چند وقت می خوردیم بیماری زا و مشکل دار بودن... تو بعضیا انواع و اقسام فلزات و جامدات و گازهای مختلف وجود داشته... معلوم نیست تو این یک سال چه گوهی می خوردیم... حداقل امیدوارم از این به بعد نخوریم...

-        ای دلبر ما مباش بی دل بر ما... یک دلبر ما به که دو صد دل بر ما... نه دل بر ما نه دلبر اندر بر ما.... یا دل بر ما فرست یا دلبر ما

-        مهر... ماه مهر... پاییز... رویای من... پاییز من... قشنگ ترین من... زیبا ترین من...

-    روز قدس... یه مامور نیروی انتظامی وایساده بود سر خیابون ولعصر... سه تا تویوتا با باندهای مختلف شعار می دادن... مرگ بر آمریکا... جمعیت میگفت مرگ بر روسیه.... اون مامور همچنان ایستاده بود.. منم کنارش ایستادم... یه خانوم اومد بهش گفت چرا تو جمعیت این سبزها یه گاز اشک آور نمی زنید؟ چرا سکوت کردید و هیچی نمی گید؟ مامور چیزی نگفت... اون خانوم رفت... یه خانوم مسن تر جلو اومد... سرکار اضافه کاری وایسادید؟ اضافه کاری اجباریه؟ حقوق این اضافه کاری از بقیه اضافه کاری ها بیشتره؟ این خانوم مسن هم رفت... دو تا مرد که پیراهن های سفید به تن داشتند و روی شلوارشون انداخته بودند، صورتشون هم غرق ریش بود و خیلی شبیه اون شوفر تریلی بودند.. اومدن نزدیک ما ایستادند.. با حالت تمسخر به همدیگه می گفتن.. این نیروی انتظامی و ماموراش دیگه کاری ازشون برنمیاد.. من نمیدونم چرا نظم این مملکت رو سپردن دست این ها... این دو تا آقا هم رفتن... یه خانوم دیگه اومد که یه روسری سبز به سرش بود... گفت آقا میشه بپرسم شما دستور دارید کسی رو بزنید یا نه؟

 اون خانوم هم رفت... مامور یه نگاه به من انداخت و گفت، تو چیزی نمی خوای بگی؟ یه نفس عمیق کشیدم و گفتم... نه.. البته می خواستم در مورد این درجه هاتون بپرسم، چون در مورد این ستاره و علامت هایی که روی لباس شما نظامی ها هست اطلاعاتم ضعیفه... اما حالا... واقعا نمی دونم چی باید بگم.... راهم رو کشیدم و رفتم... خودمم نمی دونستم کجا... بارون گرفته بود... گوشم پر بود از صدا... مرگ بر دیکتاتور.... مرگ بر منافق... کروبی با غیرت، صدای خشم ملت... مرگ بر ضد ولایت فقیه.... مرگ بر روسیه... مرگ بر آمریکا... خونی که در رگ ماست هدیه به جنبش ماست.. این همه لشکر آمده به عشق رهبر آمده... دروغگو دروغگو 63 درصدت کو.... ما اهل کوفه نیستیم علی تنها بماند... یا حجه ابن الحسن ریشه ظلم و بکن... سلام بر موسوی درود بر خاتمی.... دوست داشتم کر می بودم... اما میان همهمه به فکر فرو رفتم... که این میهن من است که صد پاره شده و زیر پا لگدمال می شود... فردای آن روز... صدا و سیما سبزها و موسوی و خاتمی و کروبی و هوادارن شان را نادیده گرفت و مسخره کرد و مستکبر نامید و رادیوها و ویدیوهای خارجی هم دیکتاتوری را رو به زوال دانست و احمدی نژاد و حکومت را مواخذه کرد... باز هم به فکر فرو رفتم... که این میهن من است که صد پاره شده و زیر پا لگدمال می شود..

-    چه پی نوشتی شد ها... قبلا هم گفته بودم... باز هم میگم.. یه دوستی می گفت باید شاشید تو مطلبی که پی نوشت هاش از خودش بلندتر و بیشتره...

-        راستی این فواید هلو رو خوب اومدم؟ حال کردید؟

-    37 هزار تومن عوارض آشغال جمع کردن ازمون می خواد شهرداری، حواستون باشه، از این به بعد تو این مملکت چپ بچسی راست بگوزی ازت عوارض می گیرن... انسان دیگه اختیار ماتحت خودش رو هم نداره...

-        ترجیح دادم این پست هم عکس نداشته باشه.... البته ترجیح که چه عرض کنم.. در واقع... ک...ن گشاد، مایه نشاط...

-    با بلاگفا مشکل داشته، رفته تو پارسی بلاگ فعالیت کنه... آخه باهوش جان.. مقداری فکر کن.. مشکل ریشه ای تره... سرعت ما به برکت حضور آقایون پایینه... باهوش جان... زرنگ جان.. ای کسی که وطن امروز تحویلت گرفته... ظرفت سوراخه و چکه می کنه، چرا شیر آب رو عوض می کنی؟ البته من منظورم اصلا با یه خانومه نبود ها

-        اگه احساس کنم تو این پست چیزی کمه، بهش اضافه می کنم... این کار رو برای اولین باره که انجام میدم...

-    نامه دکتر سروش رو خوندید؟ به بخش و بحث سیاسی اش کاری ندارم.. نحوه نگارشش فوق العاده بود... تا به حال در نامه نگاری چنین قدرت قلمی ندیده بودم... الان دوباره این خانومه که از بلاگفا رفته پارسی بلاگ و از پارسی بلاگ دوباره برگشته بلاگفا صداش در میاد...

-    این دیوانه ماشاالله آدم دهن داریه ها... فکش که راه بیفته دیگه ول کن معامله (البته برداشت بد از معامله که اینجا باید مامله خوانده شود، نشود) نیست... آخه برادر من... حالا چون دستت تنده، دلیل میشه این همه خزعبل ببافی؟

-        به دلیل تذکر مخاطبین یا مخاطبان یا مخاطب ها در پی نوشت قبلی، همینجا، پی نوشت ها تمام شد...

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 14:26  توسط دیوانه  | 

آی مرد مردادی.. به تو، به مرداد می نگرند... انگار که نبوده ای و نبوده و تازه مردادی شدی و تازه مرداد شده...

آی مرد مردادی، تو چرا سنگی... تو چرا گهگاهی... این همه، دلتنگی...

آی مر مردادی، غرور را زیر پا بگذار... بگذار بنگرند... اما، به خوبی بنگرند... بگذار، خوب بنگرند..

آی مرد مردادی، یاد بگیر که کفپوش عشق باشی و کفن پوش عاشق و تن پوش معشوق...

در این ویرانه سامانی...

که کس، کس را نمی داند..

تنم از غصه می نالد...

مرا در کنج رویایم دگر تاب و توانی نیست...

دلم پرواز می خواهد که رنگ تازه ای دارد

دفتر

توی زندگیم، هر جور گوهی که فکرش رو بکنی خوردم... اما تا حالا دزدی نکرده بودم...

اما بالاخره دزدیدم... یه دفتر خاطرات.. از تو سطل زباله..

بازش کردم..

اول دفتر به نام...

سلام عزیزم.. ازکجا شروع کنم؟ از اولش می گم..

من... «رویا»... یه «رویا»ی خجالتی... «رویا»یی که فکرش رو هم نمی کرد با یه پسر دوست بشه... تو یکی از شبای اول خرداد 85 با تو آشنا شدم...

موقر.. متین.. متبسم... دوست داشتنی...

بار اول که دستم رو گرفتی... همه دنیای من شدی..

خوندم... تا به آخر رسیدم..

محمدرضای عزیز... حالا که رفتی... دوست ندارم خاطره هات بمونن... شاید از تو خیابونا و آشغالا، یه روز، یه نفر... یه انسان خوب... یا یه آدم عوضی... قصه «رویا»ی خجالتی رو خوند...

محمدرضای عزیز.. کاش جسارت کشتن خودم رو داشتم... اما دیگه عشق جایی نداره...

گور بابای تو... گور بابای عشق... ولی اینجا نمی مونم.. از این شهر می رم...

صفحه آخر.. چند تا لکه خون... چند تا قطره اشک..

-----

نان و نمک و عشق و آزادی...

خرج خانوده اش رو به سختی در می آورد...65 سال از خدا عمر گرفته بود... ولی هنوز که هنوزه با چرخش، نون خشک جمع می کرد..

دولت هم کاری واسش نمی کرد...

 یه روز یه نیسان شهرداری، با چهار تا غول بیابونی.. به زور چرخش رو گرفتن... هر چی التماس کرد.. بهش ندادن.. آخه اون... کاسبی اش غیر قانونی بود... مزاحم دیگران شده بود..

صحنه آخر.. آقامحسن... وسط خیابون... پیشونی عرق کرده... با موهای کم پشت و ژولیده .. تیکه های نون خشک...

.............

خرج خانواده اش رو به سختی در می آورد....مرداد می رفت تو 27 سال... هر جا رفت براش کاری نبود...

دولت هم براش کاری نمی کرد...

بالاخره یه سری خرت و پرت مثل روسری و شال و تی شرت خرید و تصمیم گرفت بساط کنه و با دست فروشی نون و نمک حلالی سر سفره اش ببره..

چند روز اول بد نبود... اما اون تازه کار بود و خیلی کار داشت تا راه و چاه رو بفهمه و بدونه و کارش پابگیره... یه عصر دلگیر چهارشنبه.... وقتی صداش رو بلند کرده بود تا بهتر و بیشتر بفروشه... دید همه دارن در می رن... اما توجهی نکرد.. مامورا ریختن.. وسایلش رو بردن... آخه اون حواسش نبود که کاسبی اش... ایجاد سدمعبر کرده بود...

پرده آخر... محمد... نشسته روی جدول جوی آب... روی زمین باقیمونده خرت و پرت هایی که ازش غارت کردن... ته مونده ذهن تلخش... و فکر سفره بدون نون و نمک امشب....

.............

خرج خودش رو به سختی در می آورد...

اما عاشق بود... معشوق هم وجود داشت... اما بابای معشوق بیشتر وجود داشت..

عاشق ما، وجود خواستگاری رو پیدا کرد.. اما بابای موجود معشوق داستان ما، یک دندگی می کرد... شایدم حق داشت.. سوال می کرد از عاشق ما... که آی عاشق... که مردادی ای و از مردادی... وجود دادن خرج رو داری...؟ وجودت تحمل بار مسوولیت رو چطور؟

دولت هم که ازت حمایت نمی کنه..

کار به شکایت رسید.. بابای موجود معشوق مثل یه بی وجود، وجود نکرد فرصت ابراز وجود به عاشق موجود قصه ما بده.. عاشق رو گرفتن به جرم ایجاد جنجال و مزاحمت...

بابای بی وجدان معشوق موجود داستان چند وجهی ما، آشنا داشت... پارتی داشت... خرش خیلی می رفت...

پسر مردادی واجد شرایط عاشقی قصه موجود ما.. بعد از چهل روز بازداشت و زندان ... توی دادگاه با جنم و جبروت و جلال حاضر شد.. به جایگاه متهم رفت... برای آزادی و رهایی از تنهایی و انفرادی، اعتراف کرد... برای کتک نخوردن اقرار کرد... برای بودن، به حرف اومد...

آقای قاضی... من با تمام وجود، عشق موجود در وجدانم را تکذیب می نمایم...

آقای قاضی من فریب جلال و جبروت و شکوه چشمان جادویی موجود در زیر ابروان قد کمان موجود در صورت این دختر را خوردم و در وجود سراسر بی جبر من، هیچ علاقه ای به دختر این مرد باوجود، موجود نیست...

پرده آخر... عاشق له شده بی وجود... خیره به قاضی و میز عدالت.. فکر فراموشی عشق

.............

خرج خانواده اش رو به راحتی در می آورد...اما غصه اش بی خرجی مردم بود.. مردم محل...

مردمی که دولت براشون کاری نمی کرد..

به همه جا شکایت برد.. به همه هم کمک می کرد... اما همه خوبان سنگ می خورند...

وقتی دیدن صدای حسین آقا داره بلند می شه... داد عدالت خواهی رو برنتابیدند و به بیدادگاه زمان فراخواندندش...

دنبال حق مردم بود... اما براش پاپوش ساختن... گفتن دزدی کرده و شرارت... به گردنش آفتابه و لگن انداختند... مردم هم جمع شده بودند و شاهد قصاص بی گناه...

حرف آخر... همه مردم اونجا بودند... سکوت بود و نجوا... دعا بود و خدا.... مردم شاهد بودند.. اما حرفی که توی دلشون بود.. این بود...

سوگند می خورم به مرام پرندگان.... در عرف ما سزای پریدن تفنگ نیست...

بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست..... باور کنید پاسخ آیینه سنگ نیست..

....

پی نوشت...

-        از مرداد چه ها که نمیشه ساخت.. مادر... مرد... دار....

-        یه مرداد دیگه.. اما من پاییزی ترین ماه سال ام..

-        برای عدالت... به قد و چهره هر آن کو که ماه مجلس شد///جهان بگیرد اگر دادگستری داند

-        برای دولت... از دشمنان شکایت برند به دوستان/// چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم

-        برای حماقت و فکر به اعتراف... دل قوی دار پریشان مشو از شعبده ها///ید بیضاست که از سوی شما می آید

-    برای انسانیت... دی کوزه گری بدیدم اندر بازار/// بر پاره گلی لگد همی زد بسیار/// و آن گل به زبان حال با او می گفت/// من همچو تو بوده ام مرا نیکو دار

-        برای پاییز و اون آدم پاییزی... عجب است اگر توانم که سفر کنم ز دستت/// به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد

-        برای جای خالی دیدار.... گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق/// ساکن شود بدیدم و مشتاق تر شدم...

-        بیا به راه هم نباشیم... قصه تو کجا.. غصه من کجا... فرق من و تو آسمان این و آن است...

-        نقطه ها... این نقطه ها... این نقطه های تلاقی احساس...

-        دیشب فکر می کردم اگه این گوشیم رو هم بدزدن.. چه کار کنم؟

-        فقط اوضاع پولی من تخ...یه یا اوضاع همه قاراشمیشه؟

-        این پنکه دهن ما رو گ....د، همه استخونام خشک شده..

-        ریسک خریدن دفتر رو پذیرا نشدم، اما بالاخره یه تقویم 87 سفید پیدا کردم...خوش شانسی بود، مگه نه؟

-        وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم/// که در طریقت ما کافری ست رنجیدن

-    برای صادق.. از یادداشت های یک نفر دیوانه... نفسم پس می رود... از چشم هایم اشک می ریزد... دهانم بدمزه است... سرم گیج می خورد...قلبم گرفته.. تنم خسته... از اینجا مانده.. از آنجا رانده...

-        به یاد مولانا... آن روز که مه شدی نمی دانستی///کانگشت نمای عالمی خواهی بود..

-        امسال چطوری روزه بگیرم....

-        به رسم 21 مرداد نوشتم... وگرنه ما را یارای نوشتن نبود... سرشت ما با پاییز همخوانی دارد...

-    مرداد.. ماه من... طلوع من... غروب من... ساعت هشت یا نه صبح ..بیمارستان دکتر سپیر... یه بچه ای که پنجمی بود.. با کلی درد و مرض.. و نق و نوقی که همه رو آزار می داد... حالا.. مرداد، چندین و چندین و چند سال بعد... من.. آخرای شب... خونه.. یه آدمی که هنوز پنجمیه... بازم درد.. بدون نق و نوق... اما با سکوتی که همه بهش ایراد می گیرن و میگن چرا... آخه همه... به همه چی میگن چرا... دیوارا.. پنجره.. بهترین یادگارها... بهترین یادگاری من... بهترین هم صحبت های من..

-        دوست دارم بازم نوشت ها رو پی بدم... اما دیگه.... بگذریم..

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 12:29  توسط دیوانه  | 

این داستان به هیچ وجه سیاسی نبوده و افراد آن زاییده تفکرات نویسنده اش می باشند.

...

آخرین بار عید رو تبریک گفتم، البته شاید تبریک گفتم... تو این مدت خیلی دلتنگ شدم... خیلی سراغ پنجره رفتم، اما برخلاف همیشه دوست نداشتم بنویسم... اما حالا تو تعطیلاتی که خاک و خاشاک به وجود آوردند و هوای شمال هم خیلی خوبه و تهران خیلی هوای کثیفی داره، من دست به قلم شدم...

....

یه خونه 30 متری، یه اتاق پذیرایی با یه آشپزخونه و توالت... یک سالی می شد که متروکه بود...

تا یک سال پیش یه مادر و دختر توش زندگی می کردن... دختره چند سال پیش بعد از گرفتن دیپلم با کسی که دوستش داشت ازدواج کرد... اما اون پسر طلاقش داد و زور سرنوشت باعث شد دخترک عنان از کف دهد و دیوانه شود....مادرش گاهی از جوب آب می آوردش خونه و گاهی از لای شمشادهای پارک...

دخترک بالاخره مرد و مادر پیرش هم چند ماه بعدش از  غم و غصه دق کرد...

حالا خونه ای که متراژش از توالت بعضی ها کمتر بود یک سالی می شد که متروکه و خالی مونده بود...

اما بالاخره یک از وراث مهری خانم تصمیم گرفت که خونه رو اجاره بده... به خاطر نداشتن تلفن کسی حاضر نمی شد خونه رو اجاره کنه... اول می خواست به یه جوون شهرستانی اجاره اش بده که طرح جمع آوری خونه های مجردی سر زبون ها افتاد و وارث هم بی خیال شد...

بالاخره... یه روز از بنگاه املاک به موبایلش زنگ زدن و یه نفر پیدا شده بود...

یه زن با یه بچه سه ساله که شوهرش رو پارسال از دست داده بود، اما اون قدر به همسرش  علاقه مند بود که گویی سی ساله بیوه شده... بعد از کلی چونه زدن به توافق رسیدن..

کاری به کار کسی نداشت، اما زنان کوچه نشین که گفته می شود عروسان شیطانند فوضولی شون گل کرد تا سر از کارش در بیارن... ایران تو یه خیاطی کار می کرد و به اندازه بخور و نمیر خودش و دخترش در می آورد... بر و روی زیبایی هم داشت... اما همچنان تو محل به کسی کاری نداشت...

دست بر قضا، تو محل یه محمودنامی هم زندگی می کرد که جاهل اونجا بود... اما مثل فیلمفارسی های قدیم، جزو لوتی های با معرفت نبود... محمود بَدمَن  داستان بود و نیشش به همه می خورد و محله از دستش شاکی بود...

مخلص کلوم که نوچه های محمود ایران و دیده بودن و به گوشش رسونده بودن که یه زن اومده تو محل که بیا و ببین... راه می ره چون کبک خرامان... خوش عطره چون بوی پیراهن یوسف... زیباست چون حوری بهشتی... خوش قد و قامته چون سرو...

محمود که اینارو شنید مثل همیشه یکی از قوای بدنش زودتر از بقیه قواش عمل کرد و بر آن شد تا زودتر ایران و ببینه... وقتی هم دید... فهمید که نوچه های خوبی بار آورده و غلام های حلقه به گوشش خوب براش جان فشانی می کنن...

از اون روز محمود در به در ایران شد... البته نه برای دوست داشتن، بلکه برای چند دقیقه ایران رو می خواست... همه جا دنبالش می رفت، سایه به سایه...

ایران و ذله کرده بود....

اما ایران باز هم چیزی نمی گفت و سرش به کار خودش بود...

گذشت و گذشت...

یه شب محمود و نوچه هاش مست و پاتیل تو کوچه های محل جولان می دادن و کسی هم طبق معمول جرات نداشت حرفی بزنه و اعتراض کنه...

می رفتن و می رفتن....

تا چشم محمود به خونه ایران خانم افتاد و ... مست با نوچه هاش رفتن در خونه ...به نوچه هاش سپرد شما اینجا باشید تا من برگردم... در زد...تا ایران در و باز کرد که ببینه کی پشت در منتظره... محمود به زور رفت تو... ایران جیغ و فریاد می زد که برو بیرون... اما محمودِ مست گوشش بدهکار نبود... دختر ایران از خواب بیدار شد...

ایران هنوز جیغ می زد... از جیغ ایران.... همه همسایه ها بیدار شدن و اومدن بیرون... اما با دیدن نوچه های محمود کسی جرات حرف زدن نداشت... حسین آقا که خونش به جوش اومده بود با نوچه های محمود درگیر شد اما سنی ازش گذشته بود و حریف شون نمی شد...

بالاخره محمود اومد بیرون و با نوچه هاش رفتن سمت خونه...

مردم ریختن تو خونه ایران... ایران لباس های پاره اش رو جلوی تن عریانش گرفته بود و گریه می کرد... دخترش هم گوشه اتاق کز کرده بود و اشکش بند نمی اومد...

زن حسین آقا رفت از خونش یه لباس سبز برای ایران آورد... حسین آقا طاقت نیاورد.. رفت در خونه محمود... در زد، یکی از نوچه های محمود در رو باز کرد... حسین آقا هولش داد و رفت تو... تا محمود رو دید یه سیلی زد تو گوشش... محمود که از عرق سگی و تجاوز به ایران بدجوری مست و خرامان بود... به هوش اومد... محمود و نوچه هاش ریختن سر حسین آقا...

هر کس از یه طرف به بدن حسین یه تیزی فرو می کرد... این قدر بهش چاقو زدن که مرد... مرد... و مرد...

حسین آقا می دونست که زور سرنوشت از اون هم بیشتره... کشتنش... اما محمود همچنان راست - راست تو محل می گشت... محلی که ایران هم اونجا بود...

جسد حسین آقا رو گذاشتن تو یه گونی و بردن تو یه بیابون انداختن... محمود نگران دادگاه و این چیزا نبود... چون اونجا مشکلی براش پیش نمی اومد... البته من نمی دونم چطوری... اما فکر کنم شماها خوب بدونید...

اما همه مردم و ایران می دونستن که حسین آقا نیست... می دونستن که رفته خونه محمود... جسد حسین آقا پیدا شد و براش عزا گرفتن... ایران تصمیم گرفت از اون محل بره... اما خونه گیرش نمی اومد...

البته نه اینکه کسی از مسوولین به فکرش نباشن ها، نه، طرح مسکن مهر بود...

چاره ای نداشت... اگه تنها بود می رفت تو پارک می خوابید.. اما دخترش چی؟

گذشت و گذشت... و مردم کینه قتل حسین آقا که همه دوسش داشتن رو از محمود به دل گرفته بودن...

یه شب...

طبق عادت مست کرد... با نوچه هاش ... بازم تو محل بودن و نزدیک خونه ایران...

محمود در زد... ایران دوباره تا محمود رو دید جیغ زد... نوچه ها جلوی در موندن... اما این بار...

مردم...

همه بیرون اومدن... کسی تو خونه ننشست و منتظر نموند تا محمود کارش رو بکنه و ایران رو بدره..

این بار مردم، همه با هم رفتن سمت خونه ایران... همه مردم محل ریختن سر محمود و نوچه هاش...

کوچک و بزرگ... پیر و جوان... ایران که دست محمود رو پس می زد.. دید مردم اومدن تو خونه...

مردم محل که سال ها از محمود و نوچه هاش کینه به دل داشتن و داغ حسین آقا رو هم نمی تونستن فراموش کنن همه با هم محمود و نوچه هاش رو محاصره کردن... محمود چاقوش رو از جیبش در آورد.. به یکی دو نفر خط انداخت... اما مردم ریختن سرشون... تو خونه ایران محمود و نوچه هاش زیر دست و پا افتادن... نفس نمی تونستن بکشن...

زیر پا لگدمال شدن... له شدن... نابود شدن.. این قدر... که مردن... همه شون...

مردم... جنازه محمود و رو از خونه ایران...

بیرون و انداختن...

حالا، پنجشنبه ها مردم می رن سر خاک حسین آقا... روی سنگ قبرش نوشته...

گرگ ها خوب بدانند در این ایل غریب

گر پدر مرد تفنگ پدری هست هنوز

گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند

توی گهواره چوبی پسری هست هنوز

آب اگر نیست نترسید که در قافله مان

دل دریایی و چشمان تری هست هنوز

....

پی نوشت...

- همه آگاه هستند که چرا یه مدت حوصله نوشتن نبود...

-  کجا می خواستم مردن؟ حقیقت کرده مجبورم! درون قبر رفتم با شادی.... که تا بیرون کشم از قعر  ظلمت نعش آزادی

- این یک توصیه دوستانه ست: آن کس که نداند و نداند که نداند... در جهل مرکب ابدالهر بماند

- ببخشید که بازم تلخ شد... چرا ببخشید؟ مگه شاد هم می تونست باشه؟

- امیدوارم حسین آقا... چیزه... ببخشید... میرحسین موسوی یه حزب قوی و خوب تشکیل بده

- هموطن خاشاکِ من... طنین تنهایی تو هستم، طنین تاریکی تو...

- راستی! شما هم شنیدید؟ مهدی مهدوی کیا یک وطن فروش است... همان کسی که وقتی به آمریکا گل زد کمر استکبار را شکسته بود...

- به دوستانی که رجانیوز می خونند توصیه می کنم یه نگاهی به صبحت های همسر اون شهید بندازن...

- بعضی می گن: یک ناله مستانه ز جایی نشنیدم... ویران شود آن شهر که میخانه ندارد.... اما من معتقدم: میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت... میخواری و مستی ره و رسم دگری داشت

- راستی! ما قراره خانه دار، صاحب سهام عدالت... صاحب عزت و مقام و سربلندی شویم...

- شنیدی؟ تو کوه ها دارن گل، گل، گل آفتاب و می کارن..

- بعضی جاهای مطلب ادبیات نوشتار کاملا عوض می شه که عمدیه... البته فراموش هم نشود که ادب مرد به ز دولت اوست..

- سربلند باشی ایران من... با همه مردمی که خاشاکند...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 15:40  توسط دیوانه  | 

اين دفعه مثل خيلی وقتاست... هم حوصله هست... هم حس نيست... اما انگار نمی شه ننوشت...

وقتی تنهايی... پر از نوشته می شي... وقتی می خوای ننويسی دلت می گيره... وقتی دلت می گيره... بهتر مي تونی بنويسی... اما... زندگی پر از چين و چروكه... ميگن عيد مثل يه اتو صافش می كنه... می گن زندگی مثل وحشتناك ترين تصادف بين يه ماشين و قطاره كه اون ماشين می ره زير قطار و هيچی ازش نمی مونه...

گاهی وقتا، از حرفام، خودمم سر در نميارم... و اين شيرين ترين بخش نوشته ست... چيزی كه گنگه... چيزی كه نيست... اما از بودنش می گم...

به قول يه دوست... براي بودن شب های زيادی هست...

...

آب، بابا، نان داد.. نه نه نه ... آب، بابا،‌ نان، ندارد... بابا،‌ نان ندارد... بابا، آب ندارد... بابا،‌ پول ندارد...

بابا، چيزی ندارد...

بابا كه چيزی نداشت...

دلی پر از گله داشت...

بابا كه رو به قبله...

دلی در آن سينه داشت...

بابا به زور سيلی...

يك گونه سرخ داشت...

تو سفره آدما ..

فكر دو تا گرگ داشت...

بابا به جای پسته... بابا به جای فندق... بابا به جای سبزه... بابا به جای صندوق...

بابا پر از اشك بود... بابا چرا ندارد؟

بابا براي گريه.. مادر برای ناله...

آب،‌ بابا، ‌نان،‌ ندارد، بابا، آب ندارد... بابا پول ندارد...

..اما ميان قصه...

احمد براي امسال...

احمد بابا ندارد...

بازنشسته شده بود.. اما مثل همه بازنشسته ها، نه می تونست خونه بشينه نه دخل و خرج اجازه می داد كه خونه نشين بشه.... حقوق اسفند رو بهش نداده بودن،‌ اما به هزار بدبختی و قرض و قوله يه خورده پول برای شيرينی و آجيل و لباس شب عيد بچه ها جور كرده بود... دو تا دخترا كه رفته بودن... فقط احمد مونده بوده كه آرزو داشت بعد از درس و سربازيش تو لباس عروسی براندازش كنه...

فقط دو سه روز به سال نو مونده بود...

همه خريدها انجام شده بود... غير از شيرينی... شيرينی ها رو خريد...

براي دو تا دختر دو تا جعبه... براي خونه و مهمونای خودش هم دو تا جعبه...

چشم اميد همه بود و روز اول عيد خونه شون كلی شلوغ مي شد... خلاصه كه شيرينی هم خريد و مقصد نهايی خونه بود...

خيابونا شلوغ... همهمه فراوون... مردم شاد و سرخوش... سال و داس مه نو...

ای بابا...

چهار تا جعبه شيرينی تو دستش بود... می خواست بره اون سمت خيابون كه بره خونه...

پيش خودش گفت... دربست مي گيرم بابا خيلی خسته شدم... اما بيشتر كه فكر كرد.... نه ولش كن... سه هزار تومن هم سه هزار تومنه... بی خيال دربست...

از پياده رويی كه شيرينی خريده بود اومد تو خيابون... سمت چپ رو نگاه كرد...

سمت چپ... سمت چپ ... سمت چپ .... سمت چپ

اما يادش رفت كه خيابون يه طرفه ست... و همه ماشينا از سمت راست ميان...

صدای فرياد شنيده شد.... و صدای ضبط يه ماشين....

راننده با عينك دودی... مات و مبهوت....

سرعت، تقريبا 80 كيلومتر در ساعت...

چند لحظه بعد...

شيرينی ها روي زمين دنبال جعبه شون می گشتن...

يه پيرمرد روی زمين دراز كشيده بود و صورتش رو به سمت دست راستش روی زمين گذاشته بود...

روی زمين و از سمت چپ سرش فقط قرمزی خون ديده می شد...

چشماش رو بسته بود...

و...

راحت خوابيده بود...

........

پی نوشت..

- ديگه واقعا بازنشسته ست... با حقوق بازنشستگیش می تونه زندگی كنه...

- قصه تلخ بود... مگه قراره براي سال نو شاد نوشت؟ ايرادی نداره... برای بهتر شدن شما فرض كنيد احمد درسش تموم شد.. رفت سربازی... يه كار خوب پيدا كرد... ازدواج كرد... و عكس پدرش رو گذاشت روی سفره عقد و چند قطره براش اشك ريخت...

- بدون عكس...

- اون خانواده سفره هفت سين رو سرخاك اون پيرمرد پهن كردن...شيرينی ها خيرات شد...

- يك سال ديگه گذشت... تنهايی و تنهايی و تنهايی... فرياد...

- تخت گرفتن... شايد بتونم مثل آدميزاد بخوابم... مگه رو زمين خوابيدن چه ايرادی داشت؟ چه ايرادی داره؟

- ايام تعطيلات... ظاهرا هيچ جهنم دره ای بزرگتر از قبرستانی به نام تهران نيست...

- از دوستی كه نوشته قبلی از دل نوشته هاش بود تشكر مي كنم...

- يه دوستی گفته بود خودم بنويسم... بيا بخون... نوشته های تنهايی يك ديوانه... بخون...

- به بعضيا از نوشته هاشون ايراد مي گيرم... بهشون برمی خوره... خوب دعوت نكن برادر... دعوت نكن خواهر

- ناخن هايی كه تو پست قبلی سياه شده بودند حالا براومدند... سال نو... ناخن نو.. روز نو... گوز نو...

- مادر اجازه نمی ده به شيرينی ها پاتك بزنم... پدر برای شام نوشابه نمي خره...

- عيد... شايد مبارك...

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 1:19  توسط دیوانه  | 

بخون، بعد نظر بده... بعد حرف بزن... وگرنه گوربابای اونی که حوصله نداره و می خواد یه دری وری بزاره تو قسمت نظرات وبلاگ... می خوام صدسال سیاه نظری که بدون خوندن این مطلب  داده باشه وجود نداشته باشه...

هر جا می رفتم و نظر می دادم.. از نوشته های تکراری عاشقانه گله می کردم... اما بالاخره جایی رو دیدم که صادقانه از عشقش گفته... مطمئن باش از خوندش ضرر نمی کنی... و ایمان دارم که لذت خواهی برد...

چنان با وجودم بازی کرد که اجازه کار کردنش رو تو وبلاگم به هر زحمتی بود گرفتم... البته این نکته رو باید بگم که از ذکر منبع نوشته معذورم... نوشته هاش.. قصه های غصه هاشه... خوشحالم که می خونمش... تو هم بخونش... منم اولش گفتم کی حوصله اش رو داره.. اما خط به خط به جذابیتش اضافه میشه...

Mahboob kheili azyataam mikoni

 

Dele adam migire ke shakho dom nadare !

 age hamishe hame chi bar vefghe morad bashe ke ziadimoon mishe…

 

Khob jofte tarafein moghaseran too davaha… nemishe taghsiro andakht gardane yeki! Vali khodayeeesh kheili namardi… kheili azyatam mikoni… dashtam too foldere khateratam ye charkha mizadam ke yeho yekishun Shansi baz shod o Shansi Shansi cheshmam oftad be tahe tahesh ke neveshte boodam kheili dooset daram….

Kheili maskhare oomad be cheshmam … az bas in chand vaghte roozegaramo khun kardi … dardam in eke hich jayee nadaram beram az dastet nale konam!

Adama avaz mishand dige… shayad ghablana kheili khub boodi ya shayad man avaz shodam ya in ke ghablana khar mishodam ba harf zadanet, mesle alan ke mibinam kolli doro baret sholooghe.. khob modele harf zadanet oon ghadr khar konande o aramesh bakhshe ke vaghti behesh fekr mikonam o moghayesash mikonam ba in raftaraye akhiret , halam az har chi adamizade be ham mikhore … midoonam az oon daste adamayee hasti ke omran bezari behet bad begzare , manam ke faghat ye back up boodam vasat… fekr konam tatilate in haftat kheili behet khosh gozashte …

Ye zarre ziadi hame chi khub bood … man too geloot gir karde boodam… kheili dige hal nemikardi ba ham.

Mohem nist … shayad ye rooz ke dobare kheili jik too jik shodim o bargardam in charandiato bekhunam, khodam badam biad az khodam …

4 shanbe kea z estakhr mioomadim, pool too kifam nabood ziad vali karte ATM hamraham bood, age ba ham radif miboodim, khodamo asire ATM nemikardamo azat pool gharz mikardam … pedaram dar oomad too oon sarma ye bank peida konam ke khod pardazesh dorost bashe…

Kheili delam mikhad mifahmidi che chizi ro az dast dari midi, vali darigha ke oon ghadr saret sholooghe ke too in bagha nisti… albate  hamchin fekr nakoni man kheili daghoonama ! manam kheili saram sholooghe . vali eyne saratani dige… che karet mishe kard … shayadam ghatre ghatre ab shio na padid beshi . ino vali midoonam ke in dafe man pa pish nemizaram. Chon delam khosh nist azat. Kheili daghoonam kardi … vaghti yadam miofte oon moghe hayeee ke gir midi zood naharamo bokhoram ya beram doctor vase khun damamgham ya ebraze narahati mikoni az in ke in hame mooham rikhte , mikham khafat konam .. chera ke barha o barha be khatere rafter haye to khun damagh shodamo mooham fert fert rikhte o 1100 dard be soragham oomade . vaghti yadam miofte ke barha o barha man hame chi ro be khatere harf zadan ba to cancel kardamo to ta vaghte khordan mishe , sari ghat mikoni telephono ya in ke vaghti yade oon moghe hayee mioftam ke to esrar dari be ghat kardano man delam nemyad gooshi ro bezaram zamino hatta ba in ke khodafesi kardimo ghat kardim hanooz gooshi ro too dastam negah midaram bebinam mikhay be ki zang bezani ke in ghadr esrar dari zood tar ghat koni, halaaam az khodam be ham mikhore.

Emrooz hanooz az jam boland nashode boodam o dashtam behet fekr mikardam ke telephonam zang khord . ba etminane 100 goftam khodeti ! bad be khodam goftam eyval negar , ajab energy dari ke jazb mikone …. Vali ta gooshi ro bar dashtam didam negin bood ! energie manam nam keshide !

Vaghti  in joori be paye ham mipichim delam mikhad yeho too khiaboon tasadof konam beram too koma , oon vaghte ke enghadr ashk mirizi ke halam ja miad ! magar in ke oon moghe befahmi che gohari ro dari az dast midi …

Kheili hersam dar miad vase aberoo joloye baghye mamooli rafter mikoni , 4 shanbeyee delam mikhast nahar nayam payeen ke naharet kooftet beshe ! akhe enghadr asabamo khurd karde boodi ke ba in ke ghorse sipromo khorde boodam bazam meyl nadashtam va faghat medam dasht az asabaniat asid tarashoh mikard…. Vali oomadam payeen neshastam . ba in ke hichi nakhordam vali goftam bezar biamo kine ro amigh tar nakonam. Taze man ke shoroo nakardam … mesle hamishe to shoroo karde boodi … oon rooz ke vase kellas moosighit moonde boodam sherkat ke bahat biam kelas, vali to rooto oonvar kardio rafti … vase namazam sedam nakarde boodi … gonaham chi bood nemidoonam ! in ke joftemoon nemidoonestim che tori log in konim to e-learning ro rabt dadi be in ke man khoshalam to nomrat payeen tar shode ! oon vaght enghadr hers khordamo hers khordam ke delam mikhast beram tabagheye panjomo khodamo part konam payeen. Heif ke be khoda iman dashtam …

Kheili delam sookht ke behem be maskhare behem gofti “ khoda dasteto vel nemikone” hamoon jomleyee ke khodam vaghti dashtam bahat dardo del mikardamo az mohabat haye khoda dar hagham tariff mikardam in jomle ro goftam … hala to harfamo be maskhare too saram zadi… halam azat be ham mikhore , kesafate ashghal.

Faghat barat moheme digaran chi migand age be ham bezanim ya in ke che tor mikhay javabe digarano bedi…

Are dige … alan dari halesho mibari .. keif mikoni ke bi khabari azamo manam azat khabar nemigiram… vali alan daghi !halit nist … masti … fekr mikoni azad shodi… fekr mikoni man joloye dasto pato gerefte boodam . hala halit mishe … bazaar ye zarre begzare … delam mikhad enghadr besooozoonamet az bas ke delamo shekasti , az bas delamo khun kardi ba in raftaraye maskharat…. To khodkhahi kardi , to bad jens bazi hato kardi ,to mano leh kardi, pedaramo dar ovordi ,  hala man bedehkaram shodam? Taze yadet oftade ada atfaram dar biari?

Chie pishe khodet dari fekr mikoni hamchin halesho begiraam ke badan be goh khorim biofte? Ya in ke dari be in fekr mikoni ke in negare badbakht tanhae , hichkaso nadare, bezar besoozoonamesh ke ye dor halesh ja biad ! na azizam hazeram bemiram too tanhayeem vali to rob a oon akhlaghe gandet tahamol nakonam.

Dardam ine har chi ham behet fosh midam khali nemisham.

Telephone otagham farda ghat mishe vase pardakht nakardan. Be mamanam goftam pardakht nakone ! goftam bezar ghat she man ke kasio nadaram behesh zang bezanam. Mamanam goft faghat mahboob ! ye aah az tahe delam keshidamo goftam are faghat mahboob ke oonam nahayatan be mobilam zang mizane ! dirooz ba in china rafte boodam boulingo badesham sham biroon khordim. Aslanam delam nemikhast beram . hamin ke xinkai zang zad ,khodamo zadam be marzi . badesh keg hat kard SMS dad ke bebakhshid ke tatilatet ro kharab kardam ! ahmagh enghadr shooresh naresid ke bege bikhial age azyat mishi naya ! vali vaghti mikhastam beram hamash yade to boodam. Akhe serie ghabl behem gofte boodi age khasti beri bouling manam bebar ! age baham ashti boodim behet gir midadam ke biay ! midoonam ke bayad kolli eltemaset mikardam mesle hamishe !

Yade roozaye khubemoon mioftam …

Che roozaye sabt shode yee ! che vaghtayee ke oon ghadr shaad boodim ke khodemoonam nemidoonestim chera enghadr khoda dare behemoon hal mide.

Ye chizi rooye ghafaseye sinam neshaste . sangine … nemidoonam chie vali nemizare rahat nafas bekesham… midooni hessam chie ? montazeri ke man zang bezanamo to ham mamooli sohbat koni o hame chi be dare faramooshi seporde she ! shayadam eshtebah mikonam. shayadam to ham ye alame harf dashte bashi vase zadan . chi begam… nemidoonam . ye tarafe ham nemishe be ghazi raft . vali man enghadr janam daram ke hade aghal migam manam moghaser boodam. Vali toyee ke atisho roshan mikoni badesh hey adamo az ghasd asabani mikoni bad shoroo mikoni be tahrik kardane adam kea z daham ye kalame dar biad ! bad dige karet tamoome .. be hadafet residi… hamoon yek kalameye mano var midair alam mikoni mizani too saram ke : to ino gofti be man ….

Kheili badi … kash yeki ro dashtam ke pishesh dardo del mikardam az daste to  ! kashhhh

پی نوشت:

- جای بعضی از علامت ها و نقطه چین ها عوض شده... از علم کم من بیشتر از این هم توقعی نیست..

- می خواستم عکس بگذارم که بعدا پشیمون شدم.

- بازم ازش ممنونم، میدونم که می خونه.

- راستی! من بازم صحبت کردم، اما مثل همیشه دیر شده بود.

- یه نفر رفت.. جاش برای همیشه تو دلم خالیه... حتما عید و بهش تبریک میگم

- مسافرت پنج روز اول عید ریده شد توش..

- یارو فکر کرده از کون فیل افتاده... آخه ریقو تو رو چه به این حرفای گنده گنده..

- نمی تونم یادش بدم.. باید بگه لب خندون، در قندون.. اما همش میگه لب خندون، لب خندون.

- اتوماسیون اداری، آداب معاشرت اداری، مسایل اداری، کوفت و زهر مار اداری.. بسه دیگه بابا.

- چقدر این پی نوشت ها رو دوست دارم...

- مطلب تو مخم زیاده.. اما اگه صلاح بدونم مطلب بعدی رو هم از نوشته های همین دوستم می گذارم... پست بعدیش هم جالب توجه بود.. هفت تا مسجد رو شب آخر صفر سرکشی کرده بود.. آخر سر هم آتیش گرفته بود..

- آقای نامجو با جناب عبدی شعر خوندن تو منزل... فریاد برمی آورد محسن خان که می شه گفت آی ملت، کلا به تخمم.. من نمی گم ها، محسن میگه.. کون لق برداشت بد دیگران.

- راستی... اگه کسی دعا می کنه.. اینایی که میگم رو هم دعا کنه... (بچه اون خانومه... دوستم و محبوب... همه مسافرا... فاطی و شوهرش... نگین و زندگیش و من و خودش)

- تمام

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 14:11  توسط دیوانه  | 

چرا آدما یه سری شون دارن... یه سری شون ندارن؟

چرا آدما جدا کردنی هستن؟

خدا هم بین بنده هاش فرق می گذاره... یکی آره... یکی نه...

من درد در رگانم... حسرت در استخوانم... چیزی نظیر آتش در جانم پیچید...

ای کاش می توانستند از آفتاب یاد بگیرند که بی دریغ باشند در دردها و شادی هاشان...

ای کاش می توانستم خون رگان خود را من

قطره قطره قطره ....

بگریم تا باورم کنند...

 Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic

به کدامین سهام عدالت شان، نه نه، عدالت مان خواهی داد؟

تصمیم می گیری... همه می گن اشتباهه...

یا مثل من... همیشه برات تصمیم می گیرن... وقتی می گیرن، می گن درسته... وقتی می گندی... می گن می تونستی قبول نکنی...

ای به گور پدر این زندگی سگ برینه که گوه تر ازش نیست...

ساعت چهار و نیم صبحه.. هه... لیوان چای نصفه.. کیف برزنت مشکی... کاغذای رو به رو... خودکارای بی رمق.. امتحان... کتاب مسخ صادق... هه.. ساعت چهار و نیم صبحه...

 

....///....///

خارجی - روز - خیابان جمالزاده

صبح زود... می رم سمت مغازه... اون پیرمرد، با نگاه ترسناکش، روی ویلچیر نشسته و طلب پول می کنه...

 

خارجی - شب - خیابان جمالزاده

می رم سمت خونه.. کارم و یه روز دیگه تموم شده... اون پیرمرد هنوز اونجاست... هنوزم نگاهش ترسناکه و کف دستش درست مثل صبح کنار انگشت های بریده شدش، یک سکه 50 تومنی لونه کرده....

 

خارجی - شب - خیابان طالقانی

تنهای تنهام...سکوت همه جا رو فراگرفته... از داخل سفارت شیطان بزرگ هم هیچ صدایی نمیاد... با گوشی آهنگ گوش می دم... استاد شجریان... تطاولی که تو کردی به دوستی با من... تطاولی که تو کردی به دوستی با من... من آن به دشمن خونخوار خویش نپسندم... یه نفر پیچید جلوم... نه نه، دو نفرن.. یه قمه زیر گلوم، یکی هم روی پهلوم...

پولاتو بده... گوشیت رو بده... مگه با تو نیستم؟ من دیوونما... شال گردنت رو بده... سکوت همه جا رو فرا گرفته... امنیت در شهر موج می زنه...

دزدا رفتن.. من دوباره تنهام... مثل همیشه... به پلیس زنگ زدم... دیگه گوشی نداشتم...

خودم می خوندم.. استاد شجریان... اگرچه مهر بریدی و عهد بشکستی.. هنوز بر سر پیمان و عهد و سوگندم..

  

داخلی - شب - خونه

فردا امتحان دارم... آدمی که 750 صفحه کتاب رو تو 5 ساعت می خوند و 20 می گرفت، حالا اسیر پونزده شونزده صفحه کاغذ شده... نمی تونم.. ذهنم آتیشه.. تلاش های مادر با گردو و پسته خام و پختن ماهی هم نتیجه نمی ده... ایراد از جای دیگه ست... هه... قراره با طرح تحول اقتصادی... مقداری از گوه گرفتگی زندگی ما ایرانیان رو پاک و تمیز کنند.. البته فرقی نداره.. ریق انسان رو هم پاک کنند.. در حلق مان لاس گاو فرو می کنند..

صادق.... کاش زنده بودی و به جای کتابت خودت اینجا بودی... با هم حرف می زدیم... نامه می نوشتیم... خودکشی می کردیم...

 

داخلی - شب - اتاق خواب یه دختر متولد 67

برادراش، خواهراش و پدر و مادرش... به جرم عاشقی... زدنش... زدنش... زدنش...

 

خارجی -  روز  - مترو

دختر گوشه نشسته... پسر کنارش.. منم کنار پسر...

دختر: می دونی... آرام ترین لحظه هارو وقتی کنار تو هستم تجربه می کنم.

پسر: این آرامش دو طرفه ست...

دختر: تا حالا کسی رو این قدر دوست نداشتم...

پسر: فکر نمی کردم کسی این قدر بتونه تو زندگیم تاثیرگذار باشه..

دیگه کم کم داشتم حس می کردم مشغول تماشای یه فیلم مزخرف هندی از شبکه یک سیمای جمهوری اسلامی ایران هستم که برای پسر یه پیامک رسید...

دختر اصرار داشت ببینه و پسر ... بخون باقیش رو...

دختر: بده ببینم، این کیه؟

پسر: ولش کن، بعدا جواب میدم، مهم نیست..

دختر: می گم بده بخونمش... گوشی رو از پسر گرفت، فردا بعد از کلاس ساعت 2 منتظرتم عزیزم...

دختر: این کیه؟

پسر: یکی از بچه های دانشگاه...

دختر: اسمش چیه؟

پسر: آرمین..

دختر: چه مهربون با هم حرف می زنید....

پسر: شوخی می کنن باهام..

دختر شماره رو گرفت، یه دختر پشت خط بود.. یه فامیلی مسخره گفت و قطع کرد..

دختر: آرمین چقدر صداش نازکه...

پسر: حتما خط رو خط شده...

کم کم منتظر یه دعوای درست و حسابی بودم که...

دیـــــــنگ... دیـــــــــنگ

دختر: بله بفرمایید... شما؟ سلام... تویی؟ چه خبر؟ چه کار می کنی؟ کجا؟ دور میدون؟ چه ساعتی؟ تا 2 کلاس دارم... آهان... خوب... تنهایی دیگه؟ آره میام اونجا... نه همونجا خوبه... دیرنکنیا... می بینمت...

پسر: کی بود؟

دختر: یکی از دوستام...

پسر که کون خودش گوهی بود.. دیگه درباره تلفنی که به دختر شد سوالی نپرسید.

پسر: فردا تا 2 کلاس داری؟

دختر: آره، چطور؟

پسر: چطوری برمی گردی؟

دختر: چه فرقی داره؟ تو که با آرمین قرار گذاشتی دیگه..

پسر: خوب زود میام.. اگه یه نیم ساعت – یک ساعت صبر کنی میام با هم برگردیم..

دختر: نه، راستش منم باید برم جایی... کار دارم...

نمی دونم نکته اخلاقیش چی بود...

....احتمالا دعواشون میشه... با دوستای بعدی هم دعواشون میشه... یه جایی هم مجبور می شن بگن ای من خوار و مادر زندگی رو ...

 

داخلی - شب - روی نقوش فرش دستبافت اتاق کوچک مان

پی نوشت:

-        عکس ها رو با گوشی گرفتم... عکسای بیشتری گرفته بودم... اما دزدای محترم به فکر فرهنگ نبودن و بردنشون..

-        آروزها... فکرها... آینده... ابهام... نمی دونم...

-        یه قاب.. بالاخره مال من شد.. بعد از داشتنش نمی دونم چه کار کنم... مثل همیشه... یه جای کار می لنگه... مثل اینکه مال من نیست...

-        دوباره دیدمش... چقدر عوض شده بود...

-        قبل از اینکه درباره راه رفتن کسی قضاوت کنید، اندکی با کفش های او راه بروید... دکتر شریعتی

-        به دزده گفتم نمی دم.. با کون قمه اش زد تو شکمم.. فکر کردم... گفتم می دم...

-        پاس می دارم زحمات و تلاش های روزافزون نیروی تلاشگر انتظامی را...

-        پنجره هم دیگه با من قهره...

-        آقای نامجو... هنرافشانی کردن تازگیا... نجوا می کنن ایشون... می شه گفت: کلا به تخمم...

-        خیلی بیشتر از اینا پی نوشت هست... اما نگاهم به ساعت همیشه خوابیده روی دیوار... نمی گذاره...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 23:9  توسط دیوانه  |